حکایت شمارهٔ ۱۱
هوش مصنوعی: در جامع بعلبک وقتی صحبت میکردم، حس میکردم که کلمات من نمیتوانند اثری بر دلهای افسرده مخاطبان بگذارند. احساس میکردم که نمیتوانم به خوبی معانی را منتقل کنم و تلاشهای من بینتیجه است. به این نکته رسیدم که وقتی میگویم "دوست نزدیکتر از رگ گردن به من است"، درواقع خودم از او دور هستم و این موضوع برایم دردناک است. در یک لحظه حس مستی از این کلمات به من دست داد و وقتی یکی از حاضران به هیجان آمد، من هم به این فکر افتادم که چگونه میتوانم فضایی ایجاد کنم که افراد بیشتری از صحبتهای من بهرهمند شوند. این در واقع به من یادآوری کرد که درک سخن نیازمند توجّه و شنیدن خوب است و باید فرصتی فراهم شود تا سخنوران بتوانند به خوبی پیام خود را منتقل کنند.
در جامع بَعْلَبَکَّ وقتی کلمهای همیگفتم به طریقِ وعظ با جماعتی افسرده، دل مرده، ره از عالمِ صورت به عالمِ معنی نبرده.
در مسجد جامع شهر بعلبک، وقتی که سخن میگفتم به شیوهای موعظهگون، متوجه شدم که افرادی در اطرافم ناراحت و دلزده هستند و قادر نیستند از دنیای ظاهری به دنیای معنوی حرکت کنند.
دیدم که نفسم در نمیگیرد و آتشم در هیزمِ تر اثر نمیکند.
پی بردم که دمِ من اثر نمیکند و سوزم در هیمهٔ تر در نمیگیرد؛ یعنی نَفَسِ گرمِ من در طبعِ سردِ آنان کارگر نمیافتد.
دریغ آمدم تربیتِ سُتوران و آینهداری در محلّتِ کوران. ولیکن دَرِ معنی باز بود و سلسلهٔ سخن دراز.
بر من دشوار آمد پرورشِ آدمیرویانِ بهیمهطبع و آینهگردانی در کویِ نابینایانِ بیبصیرت، اما سخن و معانی بسیاری برای گفتن وجود داشت.
در معانیِ این آیت که: «و نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ». سخن به جایی رسانیده که گفتم:
در بیان معنی و تحلیل آیهٔ «ما به آدمی از شاهرگِ گردن نزدیکتریم» به آنجایی رسیدم که گفتم:
دوست نزدیکتر از من به من استوینت مشکل که من از وی دورم
محبوب ازلی (خدا) به دلِ من از من نزدیکتر است، وه چه دشوار است که من با این قُرب (نزدیکی) از وی دور ماندهام.
چه کنم با که توان گفت؟: که او در کنارِ من و من مهجورم
چه کنم و این سخن با که درمیان نهم که یار در بَر است ولی من به هجرانِ وی دچارم؟
من از شرابِ این سخن مست و فُضالهٔ قَدَح در دست، که روندهای بر کنارِ مجلس گذر کرد و دورِ آخر در او اثر کرد و نعرهای زد که دیگران به موافقتِ او در خروش آمدند و خامانِ مجلس به جوش.
من خود سرمست از بادهٔ گفتار و ته ساغری بر کف، به مجلسیان شرابِ سخن میپیمودم که ناگهان رهروی بر کرانِ انجمن بگذشت و بازپسین گردشِ پیمانه در وی کارگر افتاد و خروشی برآورد که یارانِ دیگر با وی دمساز و همنوا شدند و افسردگان مجلس در شور آمدند.
گفتم: ای سُبْحانَ اللهِ! دُورانِ باخبر در حضور و نزدیکانِ بیبَصَر دور!
گفتم: شگفتا! یارانِ بیداردلِ دوردست را آگاهی و حضورِ قلب هست ولی نزدیکانِ کور دلْ از بساط قرب دور و بیگانه اند.
فهمِ سخن چون نکند مُستمِعقوّتِ طبع از متکلّم مجوی
وقتی شنونده، سخن را نمیفهمد، از گوینده (یا نویسنده) انتظار قدرتِ بیان و طبعِ قوی نداشته باش
فُسْحَتِ میدانِ ارادت بیار تا بزند مردِ سخنگوی، گوی
عرصهٔ هواداری و رغبت بر سخنگویْ گشاده دار تا به چوگانِ معنی، گویِ سخن بزند.