حکایت شمارهٔ ۱۰
هوش مصنوعی: در شعر پرسشی مطرح میشود دربارهٔ فرزند گمشده و ماجرای او. شاعر با استفاده از تشبیه، به این نکته اشاره میکند که وضعیت زندگی انسانها مانند درخشش برق است؛ لحظاتی در اوج و لحظاتی در پستی. در پاسخ، بیان میدارد که زندگی در حال تغییر و ناپایداری است و اگر انسان بتواند در یک حالت ثابت بماند، همه چیز را کنار خواهد گذاشت.
یکی پرسید از آن گمکردهفرزندکه ای روشنگُهر پیرِ خردمند
کسی از پیرِ گمگشتهفرزند (یعقوب) پرسید که ای دانا دلِ روشنضمیر؛
ز مصرش بویِ پیراهن شنیدیچرا در چاهِ کَنْعانش ندیدی؟!
تو که بویِ پیراهنِ یوسف را پیش از رسیدن به کنعان از مصر دریافتی، چرا از افکندنِ وی در چاهِ کنعان آگاه نشدی؟!
بگفت: احوالِ ما برقِ جهان استدمی پیدا و دیگر دم نهان است
یعقوب پاسخ داد: حالِ ما چون آذرخشی جهنده است که یکدم نمودار میشود و دمی دیگر پنهان میگردد؛
گهی بر طارَمِ اعلیٰ نشینیمگهی بر پشتِ پایِ خود نبینیم
یعنی گاه طایر جانِ ما بر گنبدِ برین آشیان میگیرد و هرچه در جهان است مینگریم، گاهی نیز پسِ پایِ خود را نمیبینیم.
اگر درویش در حالی بماندیسرِ دست از دو عالم برفشاندی
اگر عارف همیشه در حالت شهود و دیدارِ حق میماند به ترکِ هر دو جهان میگفت و پایهٔ قدرش از هر دو عالم برتر میرفت.