حکایت شمارهٔ ۹
هوش مصنوعی: در این متن، داستان یکی از صلحا (مردان صالح) لبنان روایت میشود که در دمشق به معروفیت رسیده است. او در حالی که در کنار برکهای مشغول نماز بوده، به طور ناگهانی به درون حوض سقوط میکند، اما بعد از مدتی از آنجا نجات پیدا میکند. پس از پایان نماز، یکی از همراهانش از او میپرسد که چگونه در حالتی که قبلاً پایش در دریا تر نشده بود، امروز به حوض افتاده است. صلحا در فکر فرو میرود و به کلامی از خواجه عالم اشاره میکند که در آن به حالتی ویژه اشاره شده که در آن هیچ چیز محدودش نمیکند، حتی فرشتگان و پیامبران. او به این موضوع میپردازد که در شرایط مختلف، انسانها بایستی به درک و مشاهده حقیقت بپردازند و باید از رذایل پرهیز کنند تا به حقایق نزدیکتر شوند. در نهایت، او تأکید میکند که انسان باید تلاش کند تا با رکوع و خضوع در برابر خداوند، به درک عمیقتری از زندگی برسد.
یکی از صُلَحایِ لبنان که مَقاماتِ او در دیارِ عرب مذکور بود و کرامات مشهور، به جامعِ دِمشق در آمد و بر کنار بِرکهٔ کَلّاسه طهارت همیساخت؛ پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقّت از آن جایگه خلاص یافت.
هوش مصنوعی: یکی از افراد صالح و نیکوکار لبنان که در میان عربها شناخته شده بود و کرامات زیادی داشت، به دانشگاه دمشق رفت و در کنار برکهای به نام کَلّاسه در حال وضو گرفتن بود. ناگهان پایش سر خورد و به داخل حوض افتاد، اما به سختی توانست از آنجا بیرون بیاید.
چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت: مرا مشکلی هست؛ اگر اجازتِ پرسیدن است.
هوش مصنوعی: بعد از اینکه نماز به پایان رسید، یکی از یاران پیامبر گفت: من یک سوال دارم؛ آیا اجازه دارم از شما بپرسم؟
گفت: آن چیست؟
هوش مصنوعی: پرسید: آن چیست؟
گفت: یاد دارم که شیخ به روی دریایِ مغرب برفت و قدمش تر نشد، امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند؟!
او گفت: به یاد دارم که عارف به دریای مغرب برای وضو رفت و اتفاقی براش نیفتاد، ولی امروز در پای یک حوض ممکنه بود که جانش را از دست بدهد؟
شیخ اندر این فکرت فرو رفت و پس از تأمّلِ بسیار سر بر آورد و گفت: نشنیدهای که خواجهٔ عالم عَلَیْهِ السَّلامُ گفت: «لی مَعَ اللهِ وَقْتٌ لا یَسَعُنی فیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِیٌ مُرْسَلٌ». و نگفت «عَلَی الدَّوامِ»؟ وقتی چنین که فرمود، به جِبْرَئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت با حَفْصه و زینب در ساختی.
شیخ در فکر فرو رفت و پس از مدتی درنگ گفت: نشنیدهای که حضرت محمد گفت: «اوقاتی هست که من همراه خدای یکتا هستم و حتی فرشتهٔ ویژه و پیامآورِ فرستادهٔ حق هم به آن حال راه ندارند»، ولی نگفت: «همیشه». در چنین اوقاتی جبرئیل و میکائیل هم جایی نداشتند و پیامبر به آنها راه نمیداد، و با این حال در اوقات دیگری هم بود که پیامبر با همسران خود حفصه و زینب وقت میگذراند و خوش میگفت و میشنُود.
مُشاهَدَةُ الاَبْرارَ بَیْنَ التَّجَلّی وَ اْلاِسْتِتارِ.
دیدارِ نیکان میانِ آشکاری(تجلّی) و پوشیدگی (سرّ) است.
مینمایند و میربایند.
پردگیان عالم بالا بیپرده روی مینمایند و دلِ عارف را میربایند و گاه رخ میپوشند و وی را به جدایی دچار میدارند. (یعنی عارفان گاه گرفتار قبضند و گاه در حال بسط)
دیدار مینمایی و پرهیز میکنیبازارِ خویش و آتشِ ما تیز میکنی
رخ نشان میدهی و از ما دوری میکنی، بازارِ حسنِ خود را گرم و آتش اشتیاق را در دل ما افروخته میداری.
اُشاهِدُ مَنْ اَهْویٰ بِغَیْرِ وَسیلَةٍ فَیَلْحَقُنی شَأْنٌ اَضلُّ طَریقاً
کسی را که دوست دارم بیهیچ واسطه و دستاویز میبینم، پس حالی به من دست میدهد که راه خود را گم میکنم. (یعنی آن مشاهده و تجلی به استتار بدل میشود)