حکایت شمارهٔ ۸
هوش مصنوعی: در این متن، یکی از بزرگان در محفلی مورد ستایش و تعریف قرار میگیرد و در خصوص زیباییهای ظاهریاش مبالغاتی میشود. او به آرامی بیان میکند که من فقط خودم را میشناسم و نمیتوان به ظواهر اکتفا کرد. او اشاره میکند که با وجود اینکه مردم او را زیبا میبینند، به باطن خویش واقف است و از زشتیهای درونیاش شرمنده است. او به طاووس نیز اشاره میکند که با وجود زیبایی ظاهریاش، به خاطر زشت بودن پایش خجالتزده است. این متن به اهمیت شناخت درونی و باطن انسان نسبت به ظواهر میپردازد.
یکی را از بزرگان به محفلیاندر همیستودند و در اوصافِ جمیلش مبالغه میکردند.
هوش مصنوعی: یکی از بزرگان را در محفلی میستودند و درباره ویژگیهای خوب و زیبای او زیادهروی میکردند.
سر بر آورد و گفت: من آنم که من دانم.
هوش مصنوعی: او سرش را بلند کرد و گفت: من همان کسی هستم که خودم میدانم.
کَفَیْتَ اَذَیً یا مَنْ یَعُدُّ مَحاسِنیعَلانِیَتی هَذٰاٰ وَلَمْ تَدْرِ ما بَطَنْ
آنچه مرا آزردی بس است (بیش مرا میازار) ای کسی که خوبیهای مرا یکایک میشماری. آشکارم این است که تو میبینی ولی از نهانم چیزی نمیدانی.
شخصم به چشمِ عالمیان خوبمنظر استوز خُبْثِ باطنم سرِ خجلت فتاده پیش
پیکرم به دیدهٔ جهانیان خوشدیدار است ولی از پلیدیِ نهان سرافکندهام
طاووس را به نقش و نگاری که هست، خلق تحسین کنند و او خجل از پای زشتِ خویش
چنانکه طاووس را مردم به زیبایی و پر و بالِ نگارین میستایند ولی او از زشتیِ پایِ خود شرمسار است.