حکایت شمارهٔ ۲۷
هوش مصنوعی: در سفر به حجاز، جوانان باصفا و دوستداشتنی همراهم بودند که گهگاهی اشعار و زمزمههایی میکردند. در این میان، عابدی وجود داشت که از درد و حال درویشان بیخبر بود. ناگهان کودکی عرب با صدایی زیبا آمد و آواز بلبل را خواند. من دیدم که شتر عابد شروع به رقصیدن کرد و او را به زمین انداخت و سپس رفت. به عابد گفتم که این پدیده در حیوان اثر کرده و تو همچنان بیتفاوتی.
بلبل سحری به من گفت: "تو چه آدمی هستی که از عشق بیخبری؟" آن شتر در حال شادی و سرور به شعر عربی میرقصد. من به عابد گفتم که اگر ذوق و سلیقه نداری، باید بدانی که این خصلت طبیعی حیوانات است. هر چیزی که در این باره بشنوی، دلی میداند که در این معنا گوش میدهند. نه بلبل بر گل تسبیح میخواند، بلکه هر خار و خسی در این موضوع زبان خود را دارد.
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛
هوش مصنوعی: در سفر به حجاز، گروهی از جوانان با دلهای پُر از احساس، همدم و همراه من بودند.
وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان.
بسا اوقات آهستهآهسته میخواندند و بیتهایی عارفانه بر زبان میآوردند و عبادتگاری در رهگذر ایشان بود که حالِ صوفیان را استوار نمیداشت و از سوزِ نهانشان آگاه نبود.
تا برسیدیم به خیلِ بنیهلال؛ کودکی سیاه از حَّیِ عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد!
هوش مصنوعی: تا اینکه به گروه بنیهلال رسیدیم؛ کودکی سیاهپوست از محله عربی بیرون آمد و آوازهایی خواند که توجه همگان را جلب کرد.
اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت.
هوش مصنوعی: اشتر عابد را دیدم که به حرکت رقص درآمد و سپس عابد را به زمین انداخت و رفت.
گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمیکند!
گفتم: ای پیرِ عابد، آواز خوش در جانوری کارگر افتاد و حال تو را همانا دگرگون نمیکند.
دانی چه گفت مرا آنبلبل سحری؟تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
آیا آگاهی که مرغِ سحر به من چه گفت؟ بلبل گفت: گویی تو آدمیزاده نیستی که از شورِ مهر و محبّت غافلی!
اشتر به شعرِ عرب در حالت است و طربگر ذوق نیست تو را، کژطبعجانوری
شتر از ترانهٔ مرد تازی در وجد و شادی آید؛ پس اگر تو را چاشنی عشق نیست، بدان که حیوانی ناراست طبع و کج سرشتی.
وَ عِنْدَ هُبُوبِ النّاشِراتِ عَلَی الْحِمیٰتَمیلُ غُصُونُ الْبانِ لا الْحَجَرُ الصَّلْدُ
هنگام وزش نسیم بر مَرغزار، شاخههای «بان» در برابرش به این سو و آن سو میگرایند نه سنگِ سخت.
به ذکرش هر چه بینی در خروشاستدلی داند در اینمعنی که گوشاست
به یادِ خدا هرچه در جهانِ هستی است در شور و نواست، صاحبدلی این معنی را درمییابد که گوشِ دلش شنوا باشد؛
نه بلبل بر گلش تسبیحخوانیاست،که هر خاری به تسبیحش زبانیاست
نه تنها بلبل در گل وی را به پاکی میستاید بلکه هر تیغِ خاری، در به پاکی یاد کردنِ وی زبانی است.