حکایت شمارهٔ ۲۶
هوش مصنوعی: این متن درباره تجربه یک فرد در شب و سحر است که در کاروانی سفر میکند. او در کنار یک بیشه خوابیده و ناگهان صدای نعرهای از یکی از همراهان شنیده میشود. صبح که میشود، از او میپرسد چرا اینچنین نگران است و او توضیح میدهد که درختان و حیوانات به صدا درآمدهاند و او احساس کرده که نالهی آنها را نباید نادیده بگیرد. او به فکر میافتد که در حالی که همه در تسبیح و دعای خداوند هستند، او خوابیده است و این با انسانیت سازگار نیست. در نتیجه، یک دوست مخلص او به این موضوع اشاره میکند که باور ندارد صدای مرغی بتواند اینقدر او را تحت تأثیر قرار دهد. او به این شخص میگوید که این نشاندهندهی شرط انسانیت است که باید به ندای طبیعت پاسخ داد.
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته.
هوش مصنوعی: به خاطر دارم شبی را که در کاروانی بودم و تا صبح را در کنار یک درختزار خوابیده بودم.
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
هوش مصنوعی: شوریدهای که در آن سفر با ما بود، فریادی کشید و به سمت بیابان حرکت کرد و هیچ وقت آرامش پیدا نکرد.
چون روز شد، گفتمش: آن چه حالت بود؟
هوش مصنوعی: زمانی که صبح شد، از او پرسیدم: حالت چطور بود؟
گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت، و کبکان از کوه و غوکان در آب و بَهایم از بیشه؛
هوش مصنوعی: گفت: بلبلها را دیدم که از درخت به ناله افتادهاند و کبکها از کوه، و قورباغهها در آب و حیوانات من از جنگل صدا میزنند؛
اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خُفته.
به تفکّر دریافتم که ناجوانمردی است همهٔ آفریدگانْ خدای را به پاکی یاد کنند و من در اینحال بیخبر خفته باشم.
دوش مرغی به صبح مینالیدعقل و صبرم ببُرد و طاقت و هوش
دیشب به سحرگاه پرندهای شور و فغان میکرد. نغمهٔ وی خرَد و شکیب و تاب و آگاهی از من بِرُبود و خروش از من برآمد.
یکی از دوستان مخلِص رامگر آواز من رسید به گوش
همانا یاری پاکدل خروش من را شنید؛
گفت باور نداشتم که تو رابانگِ مرغی چنین کند مدهوش
گفت: به راستی نمیدانستم که فریاد مرغی تو را بدینگونه سرگشته سازد و از دست بِبَرَد.
گفتم: این شرطِ آدمیّت نیستمرغْ تسبیحگوی و من خاموش
به پاسخ گفتم: در آیین مردمی روا نیست که پرندهای خدای را به پاکی صفت کند و من آنگاه دم فرو بسته مانم.