حکایت شمارهٔ ۳۳
هوش مصنوعی: در این داستان، یک عابد زاهد به دور از انسانها در جنگل زندگی میکند و پادشاهی به دیدنش میرود و پیشنهاد میدهد که برای او مکانی در شهر بسازد تا او بتواند به عبادت بپردازد و دیگران هم از برکت او بهرهمند شوند. زاهد ابتدا این پیشنهاد را نمیپذیرد اما وزیر پادشاه او را تشویق میکند تا به شهر برود و از نزدیک وضعیت را بررسی کند.
عابد به شهر میرود و در باغی زیبا مستقر میشود. پادشاه چند کنیز و غلام زیبا برای او میفرستد و عابد تحت تأثیر لذات دنیوی از جمله غذاهای لذیذ و زیبایی آنها قرار میگیرد و از حال عبادت دور میشود.
به تدریج عابد دچار تغییری میشود و از حالت اولش فاصله میگیرد. پادشاه از او دیدن میکند و متوجه تغییرات او میشود. وزیر پادشاه یادآوری میکند که شرط دوستی با علمای دین و زاهدان این است که به هر دو گروه احترام گذاشته شود؛ به علما کمک شود و زاهدان در فقر و زهد خود نگه داشته شوند.
در نهایت، داستان به این نتیجه میرسد که درگیر شدن در لذایذ دنیوی ممکن است انسان را از مسیر حقیقی خود دور کند و باید به زهد و صداقت پایبند ماند.
یکی از مُتَعَبِّدان در بیشه زندگانی کردی و برگِ درختان خوردی.
زاهدی بود (که از مردم دوری کرده) و در بیشه زندگی میکرد و از برگ درختان میخورد.
پادشاهی به حکمِ زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: اگر مصلحت بینی به شهر اندر، برای تو مَقامی بسازم که فَراغِ عبادت، از این بِهْ دست دهد و دیگران هم به برکت اَنفاس شما مُسْتَفید گردند و به صَلاح اعمال شما اقتدا کنند.
پادشاهی به رسم زیارت به دیدار او رفت و گفت: «اگر صلاح بدانی به شهر بیا و برای تو سرایی بسازم که بهتر بتوانی به عبادت بپردازی و مردم هم از برکت دعاهای شما بهرمند شوند و به درستی اعمال شما راهنمایی شوند.
زاهد را این سخن قبول نیامد و روی برتافت.
زاهد این سخن را قبول نکرد و نپذیرفت.
یکی از وزیران گفتش: پاسِ خاطر ملِک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیّتِ مکان معلوم کنی، پس اگر صفایِ وقتِ عزیزان را از صحبتِ اَغیار کدورتی باشد، اختیار باقیست.
یکی از وزیران گفت به پاس تقاضای پادشاه هم که شده چند روزی به شهر بیا، آنگاه اگر بر دامن پاک وقتِ آن یار عزیز، از همنشینی با بیگانگان، تیرگیِ غباری نشیند، گزینش و اختیار با شماست (یعنی میتوانید به بیشه بازگردید)
آوردهاند که عابد به شهر اندر آمد و بستانسرای خاصِّ مَلِک را بدو پرداختند، مقامی دلگشایِ روان آسای.
گفتهاند که آن عابد به شهر آمد و کاخ مخصوص شاه را به او دادند؛ جایگاهی دلپذیر و روحنواز
گلِ سرخش چو عارضِ خوبانسنبلش همچو زلفِ محبوبان
گل سرخِ این بستانسرا چون رخسارِ نیکوان رنگ و بوی داشت و سنبلش چون گیسوی معشوقان در تاب بود،
همچنان از نهیب بَرْدِ عَجوزشیر ناخورده طفلِ دایه هنوز
با آنکه هنوز از آسیبِ سرمایِ پیرزن (هفت روز از زمستان؛ سه روز آخر بهمن و چهار روز اول اسفند) کودکِ دایهٔ ابر(=سبزه و گیاه) شیر (استعاره از آب) ننوشیده و سر از مهد زمین بر نکرده بود.
وَ اَفاِنینُ عَلَیْها جُلَّنارْعُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نارْ
گلنار بر شاخهها بود چنانکه گویی آتشی بر درختِ سبز آویخته باشد.
ملِک درحال، کنیزکی خوبروی پیش فرستاد؛
ملک فورا دختری زیبا را به پیش فرستاد.
ازین مه پارهای، عابدفریبیملایک صورتی، طاووسزیبی
مهرویی بود بس زیبا، فریبای پارسایان، فرشتهروی و طاووس زیور
که بعد از دیدنش صورت نبنددوجودِ پارسایان را شکیبی
که پس از دیدارِ وی در عالم خیال هم در دل عابدان نقشِ صبر و آرام ظاهر نمیگشت و روی نمینمود.
همچنین در عقبش غلامی بدیعالجمالِ لطیفالاعتدال:
هم در پسِ او غلامی نیکوروی، خوشاندام و موزون قامت [پیش فرستاد.]
هَلَکَ النّاسُ حَوْلَهُ عَطَشاًوَ هْوَ ساقٍ یَرَیٰ وَ لاٰ یَسْقی
مردم در پیرامونش از تشنگی جان میسپردند و وی ساقی(=نوشگر) بود، میدید و آب نمیداد.
دیده از دیدنش نگشتی سیرهمچنان کز فرات، مُسْتَسْقی
چشم از دیدارش همچون مستسقی از آبِ گوارا سیر نمیشد.
عابد طعامهای لذیذ خوردن گرفت، و کسوتهایِ لطیف پوشیدن و از فَواکه و مَشموم و حَلاوات تمتّع یافتن و در جمالِ غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفتهاند: زلفِ خوبان زنجیرِ پایِ عقل است و دامِ مرغِ زیرک.
عابد شروع به خوردن غذاهای خوشمزه و پوشیدن لباسهای نرم و راحت کرد؛ و از میوهها و عطرها و شیرینیها لذت برد و در زیبایی غلام و کنیز نگاه میکرد. دانایان گفتهاند: زلف و زیبایی خوبان، زنجیر عقل آدمی است و دام مرغ زیرک.
در سرِ کارِ تو کردم دل و دین با همه دانشمرغِ زیرک بهحقیقت منم امروز و تو دامی
با آنهمه حواسجمعی و زیرکی، دل و دینم را دادم؛ به راستی من آن مرغ زیرکم و تو همان دامی.
فیالجمله دولتِ وقتِ مجموع به روزِ زوال آمد. چنان که شاعر گوید:
باری سلطنتی که آسودهدلی و پرداختن به حقّ است رو به هنگامِ زوال و نیستی آورد.
هر که هست از فقیه و پیر و مریدوز زبانآورانِ پاکنَفَس
هرکه باشد چه دانای دین چه پیر مرشد و چه پیروِ مخلص چه گویندهٔ توانای روشندل،
چون به دنیایِ دون فرود آید،به عسل در بماند پایِ مگس
چون به این سرایِ پستِ فرومایه سر فرو آورد، ناگزیر گرفتار میگردد، چنانکه مگس در میان انگبین.
بار دیگر ملِک به دیدن او رغبت کرد.
حاکم دوباره تمایل پیدا کرد تا او را ببیند.
عابد را دید از هیأتِ نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالشِ دیبا تکیه زده و غلام پریپیکر به مِرْوَحهٔ طاووسی بالای سر ایستاده؛
دید که عابد تغییر کرده و رخ و چهره او سرخ و سپید گشته و چاق شده و بر بالش حریر تکیه زده است و غلامی پریپیکر او را با بادبزنی از پر طاووس باد میزند.
بر سلامتِ حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند، تا ملک به انجام سخن گفت: چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زُهّاد را.
ملک برای سلامتی حال زاهد خوشحال شد و دربارهی موضوعات مختلف صحبت کردند. ملک گفت: من در دنیا دو گروه، یکی علما و دیگری زاهدان را، دوست دارم. و در دنیا هیچکس دیگری مانند آنها نیست. و نزد من کسی جایگاه آنان را ندارد.
وزیرِ فیلسوفِ جهاندیدهٔ حاذق که با او بود گفت: ای خداوند! شرطِ دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی، عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند.
وزیر ملک که انسان جهاندیده و فهمیده و فیلسوفی بود گفت: ای خدایگان، به حکم دوستی لازم است که به هر دو گروه نیکی کنی؛ به عالمان سیم و زر ببخش تا باز هم به کسب علم و آموختنِ دانش بپردازند و به زاهدان چیزی نبخش تا همچنان در زهد و پارسایی استوار باشند.
خاتونِ خوبصورتِ پاکیزهروی رانقش و نگار و خاتمِ پیروزه، گو مباش
بانویِ زیباچهرهٔ پاکروی نیازی به زیور و زینت و نقش و نگار و انگشتر فیروزه ندارد، زیباییاش او را بس است.
درویشِ نیکسیرتِ پاکیزهخوی رانانِ رِباط و لقمهٔ دریوزه، گو مباش
درویشِ نکورفتارِ نیکخُلق نیز نیازی به پذیرایی شاهانه ندارد و اگر لقمهچینی نکند و بر خوانِ خانقاه ننشیند و به قناعت بپردازد، خوشتر است.
تا مرا هست و دیگرم باید،گر نخوانند زاهدم، شاید
تا من مال و منالی دارم و باز هم مرا خواسته(مال) لازم میآید، سزد که مرا پارسا نشمارند.