حکایت شمارهٔ ۳۷
هوش مصنوعی: مریدی از پیر خود شکایت کرد که زیارت کنندگانش او را آزار میدهند و وقتش را میگیرند. پیر به او توصیه کرد که هر چه درویشان دارند را بپذیرد و از توانگران چیزی درخواست کند تا دیگر به سراغ او نیایند. او گفت اگر یک گدا پیش روی لشکر اسلام باشد، کافران از ترس توقع او فرار میکنند.
مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خَلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارتِ من همیآیند و اوقاتِ مرا از تردّدِ ایشان تشویش میباشد؟
یکی از هواداران به شیخ (مرشد) گفت: چه کنم که از مردمان در آزارم، چه به دیدارم بسیار میآیند و وقتِ عزیزِ من از شد آمدِ ایشان شوریده میگردد و خاطرم پریشان میشود.
گفت: هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گردِ تو نگردند!
پیر پاسخ داد: به تهیدستانی که نزد تو میآیند قرضی بده و از توانگران خواهشی کن، که از آن پس یک تن از آنان یکبار نیز پیرامون تو نخواهد آمد.
گر گدا پیشروِ لشکرِ اسلام بُوَدکافر از بیمِ توقّع برود تا درِ چین
اگر درویش تهیدست طلایهٔ سپاهِ مسلمانان شود، دشمن بیایمان از بیمِ سؤال و ترسِ چشمداشتِ وی تا دروازهٔ چین باز پس مینشیند.