حکایت شمارهٔ ۳۸
هوش مصنوعی: در این متن، فقیه به بررسی تضاد میان سخنان زیبای متکلمان و اعمال واقعی آنها میپردازد. او تأکید میکند که علما باید به عمل وحکمت خود پایبند باشند و در عمل از آموزههایشان پیروی کنند، نه فقط در سخن. او به فرزندش میگوید که انتقاد از علما به خیالی باطل منتهی میشود و نباید از تربیت ناصحان رویگردان شد. همچنین، او با اشاره به داستان مردی نابینا که در جستجوی چراغ است، میگوید که بدون ارادت و تلاش، به سعادتی نخواهیم رسید. در نهایت، او تفاوت میان عالم و عابد را بررسی کرده و به این نکته اشاره میکند که عالم باید در عمل نیکو باشد و به دیگران هدایت کند.
فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلّمان در من اثر نمیکند، به حکمِ آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافقِ گفتار.
دانشمندی به پدر گفت: هیچیک از این گفتارهای به ظاهر آراسته [و به باطن کاستهٔ] واعظان در من کارگر نمیافتد، چه سخنشان را با کردار سازگار و یکسان نمییابم.
ترکِ دنیا به مردم آموزندخویشتن سیم و غَلّه اندوزند
به دیگران درسِ پارسایی میدهند و خود به گردآوری پول و حاصلِ زمین و کرایهٔ مستغلات میپردازند.
عالِمی را که گفت باشد و بسهر چه گوید نگیرد اندر کس
دانشمندی را که تنها گفتارِ بیکردار (علمِ بیعمل) باشد، هر سخنی که گوید در کس اثر نکند.
عالم آن کس بود که بد نکندنه بگوید به خلق و خَود نکند
دانشمند راستین کسی است که هرگز کار ناصواب نکند، نه آنکه به دیگران اندرز دهد ولی خود همان دستور را به کار نبندد.
اَتَأمُروُنَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَکُمْ؟
آیا مردم را به کردارِ نیک فرمان میدهید و خود را فراموش میکنید؟
عالِم که کامرانی و تنپروری کنداو خویشتن گم است، که را رهبری کند؟
دانشمندی که شهوترانی و تنآسانی پیشه کند خود گمراه است؛ چگونه راهنمون و هادیِ دیگران تواند بود؟
پدر گفت: ای پسر! به مجرّدِ خیالِ باطل نشاید روی از تربیتِ ناصحان بگردانیدن و علما را به ضَلالت منسوب کردن و در طلبِ عالمِ معصوم از فوایدِ علم محروم ماندن، همچو نابینایی که شبی در وَحَل افتاده بود و میگفت: آخِر، یکی از مسلمانان چراغی فرا راهِ من دارید. زنی مازحه بشنید و گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی؟! همچنین مجلسِ وعظ چو کلبهٔ بزّاز است؛ آنجا تا نقدی ندهی، بِضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری، سعادتی نبری.
پدر گفت: ای فرزند، به صِرفِ این پندارِ نادرست سزاوار نیست از آموزش خیراندیشان روی برتافتن و دانایان را گمراه شمردن و در جستجوی عالِمِ پاکدامن خود را از سودهای دانشْ بیبهره گذاشتن. مانند کوری که در گِل گرفتار آمده بود، میگفت: باری، یکی از شما مؤمنان چراغی پیشِ پای من نگاه دارید؛ زنی شوخطبع شنُفت و گفت: تو که چراغ نتوانی دید. با چراغ چه توانی نگریست؟ انجمنِ اندرز و موعظه هم مانند دکّان جامهفروش است؛ اگر آنجا پولی نپردازی کالایی به عوض نمیگیری و اینجا هم اگر اخلاصی نشان ندهی، نیکبختی و برکتی نمییابی. ارادتی بنما، تا سعادتی ببری.
گفتِ عالِم به گوشِ جان بشنوور نماند به گفتنش کردار
سخنِدانا را به گوشِ دل بنیوش، چه اگر عملش همانند گفتارش نباشد.
باطل است آنچه مدّعی گوید:«خفته را خفته کی کند بیدار»
این سخن که یکی از مدّعیانِ ارشاد میگوید: «خوابربوده را خوابربودهٔ دیگر از خواب نمیتواند بیدار کند» نادرست است.
مرد باید که گیرد اندر گوشور نوشته است پند بر دیوار
انسان باید به نصیحتها و پندهایی که در زندگیاش وجود دارد، گوش دهد و از آنها بهرهبرداری کند، حتی اگر این نصیحتها بر دیوار نوشته شده باشند.
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاهبشکست عهدِ صحبتِ اهلِ طریق را
عارفی از مقام درویشان به مدرسه روی آورد و پیمانِ دوستی و همنشینی با سالکان را نقض کرد.
گفتم میانِ عالم و عابد چه فرق بودتا اختیار کردی از آن این فریق را؟
باری گفتم: دانشمند را بر پارسا (درویش) چه برتری دیدی که از آن سبب به گروهِ عالمان پیوستی؟
گفت: آن گلیمِ خویش به در میبرد ز موجوین جهد میکند که بگیرد غَریق را
به پاسخ گفت: عارف تنها در اندیشهٔ بر آوردن رخت خود (نجات خویشتن) از گردابِ وسوسهٔ نفس است ولی عالم بر آن است که غرقهشدگانِ موجخیز جهل را برهاند.