حکایت شمارهٔ ۴۱
هوش مصنوعی: در این حکایت، دو شخصیت در بغداد به نامهای رایت و پرده به بحث و جدل میپردازند. رایت از تلاشها و زحمات خود در خدمت به سلطان صحبت میکند و به پرده میگوید که او هیچگاه زحمتی نکشیده است. رایت به سختیهایی که تحمل کرده اشاره میکند، اما میبیند که پرده به خاطر موقعیتش از او عزت بیشتری دارد. پرده پاسخ میدهد که او سر بر آستان سلطان دارد و به همین دلیل مورد احترام است. در پایان بیان میشود که کسی که خود را بزرگ میسازد، در واقع خود را به دردسر میاندازد.
این حکایت شنو که در بغدادرایت و پرده را خلاف افتاد
این داستان را بشنو که در بغداد میان پرچم (درفش) و پرده اختلاف روی داد.
رایت از گردِ راه و رنجِ رکابگفت با پرده از طریقِ عتاب:
پرچم (درفش) با عصبانیت و تندی رو به پرده از خستگی راه و رنج در سفر بودن گفت
من و تو هر دو خواجهتاشانیمبندهٔ بارگاهِ سلطانیم
ما هر دو تَن دو بنده (غلام) از یک خدایگان هستیم (یعنی هر دو چاکرِ شاهیم)
من ز خدمت دمی نیاسودمگاه و بیگاه در سفر بودم
من هرگز از خدمت و کار خود آرامش نگرفتم و در هر زمان در سفر بودم.
تو نه رنج آزمودهای نه حصارنه بیابان و باد و گرد و غبار
تو محنتِ جنگ و محاصره را نچشیده و رنجِ سفر در صحرای بیآب و گیاه و آسیبِ خاک و طوفان را ندیدهای؛
قدمِ من به سعی پیشتر استپس چرا عزّتِ تو بیشتر است؟
پای من در میدانِ کوشش از تو فراتر است، پس سبب چیست که تو از من گرامیتری؟
تو برِ بندگان مهروییبا غلامانِ یاسمن بویی
در کنار تو زیبارویان هستند و همنشین غلامان خوش بو هستی
من فتاده به دستِ شاگردانبه سفر پایبند و سرگردان
اما من همیشه در دست سربازانن و همواره در سفر و سرگردان هستم
گفت: من سر بر آستان دارمنه چو تو سر بر آسمان دارم
پرده پاسخ داد: من سرِ تسلیم بر درگاهِ پادشاه نهادهام نه چون تو به گردنکشی قد بر آسمان افراشتهام،
هر که بیهوده گردن افرازدخویشتن را به گردن اندازد
هر کس به باطل و ناحق گردن کشد و فخر فروشد خود را به سر به خاکِ ذلّت افکنَد.