حکایت شمارهٔ ۴۴
هوش مصنوعی: در این شعر، داستان یک پیرمرد لطیف در بغداد روایت میشود که دخترکی را به شخصی خشک و سنگدل میدهد. آن مرد به دختر آسیب میزند و لب او را میخورد که باعث میشود خون از لبش بچکد. صبح روز بعد، پدر دختر با دیدن حال او به دامادش میرسد و از او میپرسد که چرا چنین زخمی به لب دخترش زده است. داماد به او میگوید که این حرفها شوخی است و نباید جدی گرفته شود. در نهایت، نتیجهگیری میشود که طبیعت بد افراد به سختی تغییر میکند و تنها در زمان مرگ از آنها رها میشود.
پیرمردی لطیف در بغداددخترک را به کفشدوزی داد
هوش مصنوعی: یک پیرمرد مهربان در بغداد دختر بچهای را به دست کفشدوزی سپرد.
مردکِ سنگدل چنان بگزیدلبِ دختر، که خون از او بچکید
هوش مصنوعی: مردی بیرحم به قدری لب دختر را گاز گرفت که خون از آن جاری شد.
بامدادان پدر چنان دیدشپیش داماد رفت و پرسیدش
هوش مصنوعی: در صبح زود پدر او را به گونهای مشاهده کرد و به نزد داماد رفت و از او سوال کرد.
کای فرومایه، این چه دندان است؟چند خایی لبش؟ نه اَنبان است !
هوش مصنوعی: ای بیشرم، این چه دندانی است که نشان میدهی؟ چقدر به خودت اجازه میدهی لب از آن بزرگتر باشد؟ این که نشان دهندهی بیرمق بودن توست.
به مِزاحت نگفتم این گفتارهَزْل بگذار و جِدّ از او بردار:
این سخن را به حقیقت از سرِ شوخی نگفتم و اگر در ظاهر لاغ (شوخی) نماید، ظاهر را رها کن و به معنیِ راست و استوارِ آن بنگر:
خویِ بد در طبیعتی که نشستندهد جز به وقتِ مرگ از دست
چون مَنِشِ بد در نهاد کسی جای گزید جز به مردن از وی جدا نشود.