حکایت شمارهٔ ۴۵
هوش مصنوعی: در این داستان، فقیهی دختری بسیار زشت داشت که به دلیل زشت بودن، هیچکس تمایلی به ازدواج با او نداشت، حتی با وجود داشتن جهاز و نعمت. به ناچار او را به عقد مردی نابینا درآوردند. در همین زمان، حکیمی از سرندیب به آنجا آمد که توانایی روشن کردن بینایی نابینایان را داشت. فقیه به او گفت که نگران است اگر داماد بینا شود، ممکن است دخترش را طلاق دهد، بنابراین از درمان او خودداری کرد. این داستان به تعلل در تصمیمگیری و ترس از پیامدهای احتمالی اشاره دارد.
آوردهاند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمینمود.
هوش مصنوعی: نقل شده است که فقیهی دختری داشت که بسیار ظاهری ناپسند داشت و به سن ازدواج رسیده بود، اما با وجود داشتن جهیزیه و دارایی، کسی تمایل به ازدواج با او نشان نمیداد.
زشت باشد دَبِیقی و دیباکه بود بر عروسِ نازیبا
جامهٔ دبیقی (محصولِ شهر دَبِیق در مصر) و حریرِ نگارین بر بالای عروسِ زشت، نیکو نیاید.
فیالجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند.
هوش مصنوعی: به طور کلی، به دلیل ضرورت، او با فردی که دچار نقص بینایی بود، عقد ازدواج بست.
آوردهاند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که دیدهٔ نابینا روشن همیکرد.
هوش مصنوعی: نقل قول شده که در آن زمان، حکیمی از سرندیب آمده بود که بینایی نابینایان را روشن میکرد.
فقیه را گفتند: داماد را چرا عِلاج نکنی؟
هوش مصنوعی: فقیه را پرسیدند: چرا مشکل داماد را حل نمیکنی؟
گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد؛
هوش مصنوعی: او گفت: میترسم که او بینا شود و دخترم را طلاق بدهد.
شویِ زنِ زشتروی، نابینا بِه.
همسرِ زنِ نازیبا کور بهتر است تا بینا.