تناجی
سعدی شیرازی

حکایت شمارهٔ ۱۸

هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پای‌پوشی نداشتم. به جامعِ کوفه در‌آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.
مرغِ بریان به چشمِ مَردمِ سیرکمتر از برگِ تَرّه بر خوان است
وآن که را دستگاه و قوَّت نیستشلغمِ پخته، مرغِ بریان است