حکایت شمارهٔ ۲۶
این حکایت درباره مکالمه یک دزد و یک گداست که یکدیگر را سرزنش میکنند. دزد، گدا را برای خفّت و خواری سرزنش میکند و گدا، از عاقبت شوم و خطرناک دزدی میگوید.
دزدی گدایی را گفت: شرم نداری که دست از برایِ جوی سیم پیشِ هر لَئیم دراز میکنی؟
دزدی به گدایی گفت: خجالت نمیکشی که برای پول ناچیزی دست خود را پیش هر آدم پستی دراز میکنی؟
گفت:
دست دراز از پیِ یک حبّه سیمبه که بِبُرَّند به دانگی و نیم
گدا گفت: دست دراز کردن برای یک جو سیم بهتر از اینکه به دانگ و نیمی قطع کنند.