حکایت شمارهٔ ۵
هوش مصنوعی: یکی از متعلمان، به خاطر زیباییاش توجه معلم را جلب کرده بود. معلم در خلوت به او گفت که به قدری جذاب است که نمیتواند از دیدنش غافل شود. آن دانشآموز از معلم خواست که اگر در رفتار و اخلاقش ناپسندی وجود دارد، او را آگاه کند تا بتواند آن را اصلاح کند. معلم پاسخ داد که من فقط هنرت را میبینم و عیوب تو را نمیشناسم، زیرا چشم بدبین فقط عیوب را میبیند. اگر هنری داشته باشی، دوستان تنها به آن هنر توجه میکنند و عیبها را نادیده میگیرند.
یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی، گفتی:
هوش مصنوعی: یکی از دانشآموزان خوشاخلاق و شاداب بود و معلم نیز به خاطر جذب زیباییهای انسانی او، با او رابطهای خوب برقرار کرده بود. وقتی معلم او را به تنهایی دید، به او گفت:
نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتیرویکه یادِ خویشتنم در ضمیر میآید
ای حور چهرِ مینو سرشت! آنچنان به تو پرداختهام که از خود همانا در خاطرم یادی بر جای نمانده است؛
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندمو گر مقابله بینم که تیر میآید
از دیدن تو چشم نتوانم پوشید، اگرچه رویا روی مشاهده کنم که تیر به سویم روان است.
باری پسر گفت: آن چنان که در آدابِ درس من نظری میفرمایی در آدابِ نفسم نیز تأمّل فرمای، تا اگر در اخلاقِ من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همینماید، بر آنم اطْلاع فرمایی تا به تبدیلِ آن سعی کنم.
یک بار پسر گفت: همانگونه که در آموزش من دقّت میکنی در تربیت و پرورش من نیز ژرف بیندیش ... / اطْلاع: آگاهانیدن (آگاه کردن)
گفت: ای پسر! این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست، جز هنر نمیبینم.
این پرسش از دیگری کن که با آن توجّهی که به تو دارم، جز خوبی در تو نمییابم.
چشمِ بداندیش که برکنده بادعیب نماید، هنرش در نظر
در دیدهٔ بدسگالِ بدبین، که از جای برآورده باد، کمال چون کاستی و عیب نمودار میشود؛
ور هنری داری و هفتاد عیبدوست نبیند به جز آن یک هنر
ولی اگر فضیلتی با هفتاد نقیصه دارا باشی، دوستار تو را دیده تنها بر همان یک هنر افتد و زشتیها از نظرش پوشیده مانَد.