حکایت شمارهٔ ۶
هوش مصنوعی: شبی یادم هست که دوستی عزیز به طور ناگهانی وارد شد و من آنقدر شگفتزده شدم که چراغ به آستینم افتاد. او از اینکه چراغ را خاموش کردهام، عتاب کرد و پرسید چرا این کار را کردم. من پاسخ دادم که دو دلیل دارد: یکی اینکه فکر کردم صبح شده و دیگری اینکه مثالی از شعر به ذهنم رسید. سپس به ابیاتی اشاره کردم که به زیبایی و تأثیر حضور او در جمع اشاره دارد و میگوید اگر دوستی با لبخند شیرینش وارد شود، باید به او نزدیک شد و چراغ را برپا کرد.
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.
... چنان مدهوش و متحیّر از جای پریدم که شمع از حرکت آستینم خاموش شد.
سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰشگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟
شبانگاه خیالِ کسی (یاری) که به فروغِ چهرهٔ او تاریکی روشن میشود، بیامد؛ از طالع خود در عجبم که این اقبال از کدام سوی به من روی آورد. (آمدن یار چنان نامترقّب بوده است که سعدی گمان میبرد یار نیست و خیال اوست که در نظرش مجسّم آمده است.)
بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟
نشست و گله نمود: "چطور که تا مرا دیدی فورا چراغ را خاموش کردی؟"
گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود:
گفتم به دو دلیل: یکی اینکه گمان کردم آفتاب وارد شد (و دیگری نیازی به چراغ نبود!) و دیگر این بیت به خاطرم آمد که:
چون گرانی به پیشِ شمع آیدخیزش اندر میان جمع بِکُش
چون بارِ خاطری سنگینطبع به نزدیکِ چراغ آید، از جای برخیز و وی را در میانِ جمع بمیران؛
ور شکرخندهایست شیرینلبآستینش بگیر و شمع بکش
ولی اگر نوشینخندهٔ شکردهانی به کنار شمع آید، دست در آستینش زن و چراغ را خاموش کن (تا رقیبان آگاه نشوند)