حکایت شمارهٔ ۸
هوش مصنوعی: در این متن، گوینده از دوستی صحبت میکند که مانند دو بادام در پوستهای در کنار هم بودند. ناگهان دوستش به او میگوید چرا در مدت غیبتش قاصدی نفرستاده است. گوینده جواب میدهد که نمیخواسته کسی را بفرستد تا دیدن محبوبش را از دست بدهد. دوستش از او میخواهد که توبه کند، اما گوینده میگوید که توبهاش به عشق و زیبایی کسی بستگی دارد و کسی نمیتواند به طور کامل در او سیر بدمد. در نهایت، او اعتقاد دارد که هیچ کس نمیتواند به اندازه کافی از زیبایی محبوب سیر شود.
یاد دارم در ایّامِ پیشین که من و دوستی، چون دو باداممغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتّفاقِ مَغِیْب افتاد.
به یاد دارم که مهر و دوستی من و یک دوست بههم فراوان بود و همچون دو مغز در یک بادام بههم نزدیک بودیم. ناگاه، اتفاق غیبت افتاد. (غیبت روی داد).
پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که: در این مدّت قاصدی نفرستادی.
پس از مدتی برگشت و مرا سرزنش کرد که در این مدت قاصد و پیامی نفرستادی!
گفتم: دریغ آمدم که دیدهٔ قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
به او گفتم: که حیف میشد اگر پیک و قاصد، تو را ببیند اما من از دیدن تو بیبهره بمانم.
یارِ دیرینه، مرا، گو، به زبان توبه مدهکه مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
بگو که یار قدیم مرا از عشق وی به توبه و بازگشت نخواند، چه من از بیمِ تیغ هم از عاشقی باز نگردم. (یا: به یار دیرین من بگویید که از عشق او حتی با شمشیر برنمیگردم و توبه نمیکنم چه رسد به توبه زبانی و شفاهی.)
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کندباز گویم: نه که کس سیر نخواهد بودن
به غیرت آیم که دیگری تو را سیر دیدار کند؛ دیگربار با خود گویم: نه چنین نیست، کس از نعمت دیدار تو هیچگاه سیر نشود و بیزار نگردد.