حکایت شمارهٔ ۴۷
هوش مصنوعی: در این شعر سعدی، گیاهی ناچیز به زیبایی و جذابیت گلها حسرت میخورد و از خداوند درخواست میکند که به او لطف کرده و او را آزاد کند. گیاه احساس میکند که با وجود نبودن جمال و زیبایی، همچنان بنده خداست و به خوبیهای خداوند امیدوار است. او به این نکته اشاره میکند که حتی اگر بضاعتی نداشته باشد، خداوند به حال بندگانش توجه دارد و در نهایت از سعدی میخواهد که انسانها به خداوند و علم او پناه ببرند و از درگاه او ناامید نشوند. شعر به موضوع تواضع و امید به رحمت الهی میپردازد.
دیدم گلِ تازه چند دستهبر گنبدی از گیاه رُسته
چند مجموعه گل بر خرمنی از گیاه بسته یافتم.
گفتم: چه بود گیاهِ ناچیزتا در صفِ گل نشیند او نیز؟
هوش مصنوعی: گفتم: این گیاه بیارزش چه بیدلیل در میان گلها خود را جا کرده است؟
بگریست گیاه و گفت: خاموشصحبت نکند کرم فراموش
گیاه گریه آغاز کرد و گفت: خاموش باش و بیش خرده مگیر که مرد کریم به بزرگمنشی و بزرگواریِ خود حقِّ همسایگی و همخانگی را از یاد نمیبرد و از همنشینیِ تهیدستان روی بر نمیتابد؛
گر نیست جمال و رنگ و بویمآخر نه گیاهِ باغِ اویم؟
مرا هم اگرچه مانند گلهای بیخارِ جهان نقشی خوش و بویی دلکش نیست به هر حال گیاهِ گلزارِ آفریدگارم.
من بندهٔ حضرتِ کریممپروردهٔ نعمتِ قدیمم
هوش مصنوعی: من یکservantِ خداوند مهربان هستم و از نعمتهای گذشته او رشد کرده و پرورش یافتهام.
گر بی هنرم وگر هنرمندلطف است امیدم از خداوند
هوش مصنوعی: اگر من بدون هنر باشم یا با هنر، لطف و محبتی که به من میشود از جانب خداوند است. من به رحمت و امید او دل بستهام.
با آن که بِضاعتی ندارمسرمایهٔ طاعتی ندارم
هوش مصنوعی: با اینکه چیزی از نظر مالی ندارم، اما حتی توفیق عبادت و طاعت را هم ندارم.
او چارهٔ کارِ بنده داندچون هیچ وسیلتش نمانَد
چون بندهٔ درمانده را هیچ سببی از اسبابِ رسیدن به مراد نباشد، خداوندِ کریم وی را فرو نگذارد و چارهٔ کارش کند.
رسم است که مالکانِ تحریرآزاد کنند بندهٔ پیر
مالکانِ برده -که حق و قدرتِ آزاد کردنِ بنده را دارند- چنین آیین است که چاکرانِ فرتوت را آزاد میکنند.
ای بارخدای عالم آرایبر بندهٔ پیرِ خود ببخشای
ای خداوندِ بزرگِ جهان آرای، این بندهٔ دیرسالهٔ افتاده را عفو کن و بر وی رحمت آر.
سعدی رهِ کعبهٔ رضا گیرای مردِ خدا! درِ خدا گیر
ای سعدی، راهِ قبلهٔ رضا و تسلیم و خشنودی به فرمانِ حق در پیش گیر، ای مرد راه حق، ملازم درگاهِ یزدان باش؛
بدبخت کسی که سر بتابدزین در که دری دگر بیابد
آنکس از هر درْ رانده و مطرود باشد که از آستان وی (خدا) روی بگرداند، زیرا جز درگاه ایزد پناهی نباشد (نتوان یافت).