غزل شمارهٔ ۱۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر دعوت میکند که از ظواهر و تظاهرها فاصله بگیریم و به حقیقت و توحید بپردازیم. او به نقد شرک و تقوای ظاهری میپردازد و میگوید که باید به تازگی به جستجوی ایمان برحق بپردازیم. شاعر همچنین به لذتهای زندگی و مینوشی با جوانان اشاره میکند و احساس تنهایی و بیچارگی را مطرح میکند. او از روحیه و شادابی در بوستان یاد میکند و نسبت به ارزشهای انسانی و دوستی تأکید دارد. در نهایت، شاعر به زیبایی عشق و تأثیری که بر روی آرامش دل دارد، اشاره میکند و به طلب شراب و زیباییهای زندگی میپردازد.
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام رابر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
بیا تا این جامهٔ پشمین تیره را به کناری نهیم و ترکِ درویشیِ مزوّرانه کنیم و دوگرایی و کفراندیشی را که بر آن نامِ پرهیز نهادهایم، با خراباتیگری به باد دهیم. [ دلق = لباس ژندهای که درویشان به تن کنند. / ازرقفام = کبودرنگ / قلّاشی = خراباتی و میپرستی / شرک تقوانام = تقوای ریایی و ظاهری ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرودتوحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
هر لحظه با بتپرستی قبلهٔ تازهای برمیگزینیم و بدینسان روزگار میگذرانیم، یکتاپرستی را بر ما عرضه دار تا بتها را درهم شکنیم. [ ساعت = لحظه / اصنام = جمع صنم به معنی بتها ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
مِی با جوانان خوردنم باری تمنا میکندتا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را
آرزویم این است که یک بار با جوانان شراب بنوشم و مست گردم تا کودکان این پیر عاشقپیشهٔ لایخوار را در کوی و برزن دنبال کنند و سنگزنان ملامت نمایند. [ دُرد = گلولای ته شراب که شرابخواران کمبضاعت به بهای کم مینوشند و مستی آن بیشتر است. / پیرِ دُردآشام = پیر عاشقپیشهٔ مست ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
از مایهٔ بیچارگی، قطمیر، مردم میشودماخولیای مهتری، سگ میکند بلعام را
در اثر نیازمندی و اظهار کوچکی، سگِ اصحابِ کهف انسان میشود و برعکس، سودای سروری، بلعام را به سگ تبدیل میکند. [ قطمیر = نام سگ اصحاب کهف / ماخولیا = به معنی مالیخولیاست که خلل و کوفت دماغی و سودا و خیال خام باشد. (لغتنامه) / بلعام = بلعم پسر باعور (به قصص قرآن سورآبادی، ص 90 و 91 رجوع شود.) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشدکز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را
ذهن و ضمیرم از این حصار تنهایی، به دلیل دریافت پیام بوستان از باد صبحگاهی، یعنی استشمام بوی خوش ریاحین به گشت و گذار در باغ و صحرا تمایل یافته است. [ بادِ سحر = بادِ صبا ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحبدلیباشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
اگر خردمندی، این روزگار و طبیعت باطراوت را دریاب و از آن غافل مشو، شاید که دیگر مجالی برای درک چنین روزهایی نیابی. [ صاحبدل = آگاه و روشنضمیر، عارف / باشد که = همانا که، بهدرستی که، شاید که ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمدما نیز در رقص آوریم آن سرو سیماندام را
واجآرایی: تکرار موزون واجهای " س و چ " در فواصل معین / معنی: در جایی که سرو بوستانی با آن پای چوبین به شوق آمده و به این سوی و آن سو میخرامد، ما نیز معشوق سیمینتن خویش را به حرکات شوقانگیز و پایکوبی وامیداریم. [چمیدن = خرامیدن و با ناز راه رفتن] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دلبندم آن پیمانگُسل، منظورِ چشم آرامِ دلنِی، نِی، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را
به آن یار بیوفای پیمانشکن که چشم و دل من به دنبال اوست، عشق میورزم و او را موجب آرامش دل میدانم. نه نه ، او را دلآرام مخوان، زیرا آرامش را از دل زایل کرده است. [ دلبند = اسیر کننده دل / پیمانگسل = پیمانشکن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمشجایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
در اندوه او دین و دنیا و خرد و شکیبایی را از دست دادم. آری، جایی که پادشاه سراپرده زند، دیگر برای عوام و هیاهوی آنان جایی باقی نمیماند و باید آنجا را ترک کنند. (غم عشق او سلطانی است که جایی برای دین و دنیا و صبر و عقل باقی نمیگذارد.) [ غوغا = بانگ و فریاد / عام = مردم جاهل و بی سواد ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
باران اَشکم میرود، وز اَبرم آتش میجهدبا پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
اشکم بهسان باران جاری است و از وجودم که مانند ابری است، غم و اندوه برون میجهد. این حال را فقط میتوان با پختگان مجرّب در میان نهاد نه با خامان بیتجربهای که این سوز را درنمییابند. (خام بدم پخته شدم سوختم) [ خام = ناپخته، بیتجربه / در این بیت اشک به باران تشبیه شده. ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرودصوفی گرانجانی بِبر ساقی بیاور جام را
معنی بیت : سعدی حتی اگر در این راه جان ببازد، سخن ملامتگران را گوش نمیکند. بنابراین به صوفی بگو که تندخویی و مزاحمت را به کناری نهد و از ساقی بخواه که جام شراب را بیاورد. [ صوفی: شرح بیت 6 غزل 14 / گرانجانی: ملامت و بدخویی ] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی/ دکتر تورج عقدایی