غزل شمارهٔ ۱۴۶
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و شوق عاشق نسبت به معشوق میپردازد. شاعر با بیان احساسات عمیق خود، از زیباییها و魅یتهای معشوق سخن میگوید و نشان میدهد که عشق برای او چقدر ارزشمند و ضروری است. او به دردی که از دوری معشوق میکشد اشاره میکند و بیان میکند که مردن در قدم معشوق برایش راحتتر از زندگی در فراق اوست. در انتهای شعر، شاعر به عشق خود به معشوق و اهمیت آن اشاره میکند و با ذکر نام سعدی، به تعهد و وفاداری خود در عشق تأکید میورزد.
ای جان خردمندان گوی خم چوگانتبیرون نرود گویی کافتاد به میدانت
ای کسی که جان خردمندان در خم چوگان تو اسیر مانده است، بدان که هر گویی که به میدان تو افتد، هرگز از آن بیرون نمیرود، به سخن دیگر، خردمندان اسارت در خم چوگان تو را بر آزادی ترجیح میدهند. [ تناسب: گوی، چوگان / تشبیه: جان به گوی مانند شده است.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
روز همه سر بر کرد از کوه و شب ما راسر بر نکند خورشید الا ز گریبانت
برای همگان روزهنگامی فرا میرسد که خورشید از کوه سر برمیآورد، اما خورشید درخشان چهرهات در شب ما فقط از گریبان تو سر برمیزند. [ گریبان: یقه / کنایه: سر بر کردن (سر بلند کردن، بیرون آمدن) / پارادوکس: سر بر کردن خورشید در شب / تشبیه مضمر: چهره به خورشید مانند شده است.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
جان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آیدچون باد بجنباند شاخی ز گلستانت
اگر باد شاخهای را از گلستان وجود تو به حرکت درآورد و اشتیاق را در عاشقانت به پا کند، جان آنان در تنشان به رقص و پایکوبی خواهد پرداخت. [ مشتاقان: عاشقان و شیفتگان / ذوق: نشاط و شادی / استعارهٔ مکنیه: (تشخیص): جان (به قرینهٔ به رقص آمدن) / استعارهٔ مصرحه: گلستان (وجود چون گل معشوق) ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دیوار سرایت را نقاش نمیبایدتو زینت ایوانی نه صورت ایوانت
دیوار خانهات به صورتگر نیازی ندارد، زیرا آنچه سرایت را میآراید، نقش دیوارهای آن نیست، بلکه تو خود موجب زیبایی و آراستگی آن هستی. [ بایستن: لازم و شایسته بودن / صورت: نقش و تصویر /تناسب: دیوار، سرا، ایوان، نقاش، صورت.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
هر چند نمیسوزد بر من دل سنگینتگویی دل من سنگیست در چاه زنخدانت
دل سخت تو بر من نمیسوزد و به رحم نمیآید، گویی دل من در بیقدری به سنگی میماند که در چاه زنخدانت افتاده است. [ آرایهٔ تکرار: دل، سنگ /تشبیه: دل به سنگ با دو وجه شبه: در مورد معشوق سختی و در مورد سعدی بیقدری / جناس زاید: سنگین، سنگ ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
جان باختن آسان است اندر نظرت لیکناین لاشه نمیبینم شایسته قربانت
جانفشانی در پیش تو کار دشواری نیست. اما من این جان بیقدر خود را که به لاشهای میماند، شایستهٔ قربان کردن در راه تو نمیدانم. ما پیش از نثار جان در راهت بیجان گشتهایم. [ جان باختن: جان را نثار کردن / نظر: نگاه و چشم / لاشه: تن بیجان و مرده.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوریپیش قدمت مردن خوشتر که به هجرانت
رنجوری در اثر داغ تو برای من بسی بهتر از آن است که از تو دور بمانم. در زیر گامهایت جان دادن شایستهتر است از اینکه در اثر دوری از تو بمیرم. [ داغ: آتش و حرارت / رنجوری: دردمندی و ملالت / تشطیر: رنجوری، دوری ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
ای بادیه هجران تا عشق حرم باشدعشاق نیندیشند از خار مغیلانت
ای بیابان جدایی، تا زمانی که شور و شوقی برای رسیدن به حرم وجود دارد، دشواریهای راه، عاشقانت را به هراس نمیافکند. [ بادیه: صحرا و بیابان / حرم: گرداگرد خانه و مکان مقدس (جایی که بیگانه اجازه ورود ندارد) / مغیلان: نوعی درختچهٔ خار در بیابانهای عربستان / تشبیه: هجران به بادیه / استعارهٔ مصرحه: خار مغیلان (دشواریهای راه)] - منبع: شرح غزلهای سعدی
دیگر نتوانستم از فتنه حذر کردنزآنگه که در افتادم با قامت فتانت
از زمانی که قامت دلربا و سحرکنندهات مرا مجذوب ساخت، دیگر حذر کردن از فتنه برایم مقدور نبوده است. [ حذر کردن: دوری کردن / فتّان: فتنهانگیز و فتنهجو، زیبا و دلفریب که به زیبایی مردم را مفتون میسازد.] - منبع: شرح غزلهای سعدی
شاید که در این دنیا مرگش نبود هرگزسعدی که تو جان دارد بل دوستتر از جانت
شایسته است که سعدی به دلیل آنکه تو را مثل جان خویش میداند، بلکه بیش از جانش دوست دارد، در این دنیا مرگی نداشته باشد، و جاودانه گردد. [ شاید: از مصدر شایستن، شایسته و سزاوار است / تشبیه: تو (معشوق) به جان ] - منبع: شرح غزلهای سعدی
بسیار چو ذوالقرنین آفاق بگردیدهستاین تشنه که میمیرد بر چشمه حیوانت
این تشنهای که در کنار چشمهٔ آب حیات تو جان میدهد، مثل اسکندر جهان را برای دستیابی به آن چشمه زیر پای نهاده است. [ ذوالقرنین: در لغت به معنی صاحب دو گیسو، صاحب دو قرن زندگی یا سلطنت، روایات او در بسیاری از منابع قدیم و جدید با روایات اسکندر مقدونی خلط شده است. سرگذشت او در قرآن (کهف 83 تا 96) به تفصیل آمده است..."فرهنگ اساطیر" / تلمیح: اشاره به داستان اسکندر و جستوجویش برای آب حیات / استعارهٔ مصرحه: چشمهٔ حیوان (لبان حیاتبخش معشوق)] - منبع: شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی