غزل شمارهٔ ۲۵۶
سعدی در بهار به همراه دوستش به دامان طبیعت میرود. زیبایی طبیعت شیراز و امنیت آن دلنشین است. در آن میان سعدی زیبارویی را میبیند و از دلربایی او میگوید و دل به او میبازد.
نفسی، وقت بهارم، هوس صحرا بودبا رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود
معنی: در هنگام بهار هوس کردم لحظهای
با دو رفیق به صحرا روم؛ زیرا همیشه نمیتوان تنها بود. - منبع: شرح غزلهای سعدی
خاک شیراز چو دیبای منقش دیدموان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود
خاک شیراز را همچون پارچهای منقش و با طرحهای زیبا دیدم. چهرههای زیبای بسیاری بر این پارچه بود.
پارس در سایهٔ اقبال اتابک ایمنلیکن از نالهٔ مرغان چمن غوغا بود
پارس در سایه حمایت اتابک در امنیت به سر میبرد، اما صدای آواز پرندگان دشت، غوغایی به پا کرده بود.
شکرین پستهدهانی به تفرج بگذشتکه چه گویم؟ نتوان گفت که چون زیبا بود
زیبارویی با دهانی همچون پسته زیبا و شیرین در حال گذار بود. نمیتوانم بگویم که چقدر زیبا بود.
یعلم الله که شقایق، نه بدان لطف و سمننه بدان بوی و صنوبر، نه بدان بالا بود
خدا میداند که نه شقایق مثل او زیبا، نه یاسمن مثل او خوشبو و نه صنوبر مثل او بلندقامت نبود.
فتنهٔ سامریش در نظرِ شورانگیزنفس عیسویش در لب شکرخا بود
چشم شورانگیزش در خود فتنهی سامری و لب زیبایش در خود نفس عیسوی داشت.
من در اندیشه که بت یا مه نو یا ملکستیارِ بتپیکرِ مهرویِ ملکسیما بود
نمیدانستم که بت است، یا هلال ماه نو و یا فرشته. معشوقهای با پیکر بت، چهرهی همچون ماه و سیمای فرشته بود.
دل سعدی و جهانی به دمی غارت کردهمچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود
او دل سعدی و یک دنیا انسان
دیگر را در لحظهای به غارت برد؛ درست به همان شکلی که در نوروز از خوان یغمای شاه
همه چیز به غارت میرود.