غزل شمارهٔ ۲۶۸
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان دردناک احساس جدایی و فراق از محبوب میپردازد. او از ساربان میخواهد که آهسته برود، زیرا آرامش جانش در حال رفتن است و دلش که با خودش داشته، به محبوبش میرود. شاعر خود را در حال رنج و تنگدستی توصیف میکند و این جدایی را مانند نیشی میداند که در وجودش نفوذ کرده است. او تلاش کرده تا احساساتش را پنهان کند، اما نمیتواند و دردش آشکار است.
شاعر به عشق و دلتنگیاش اشاره میکند و میگوید که با رفتن محبوب، دیگر نتوانسته از غم و تنهایی فرار کند. او به یاد محبوبش در حال سوختن است و در نهایت از او میخواهد که بازگردد، چرا که عذاب و فریاد او به آسمان میرود. متن در انتها به ناامیدی و ناتوانی او در تحمل جفای عشق میپردازد و با حسرت میگوید که دیگر نمیتواند با این وضعیت کنار بیاید.
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرودوآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
ای ساربان آهسته حرکت کن؛ زیرا جانم (معشوقهام) در حال رفتن است و دل من با اوست.
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
من دور از معشوقهام، بدون چاره و در رنج گرفتار شدم. انگار که او با اینکه از من دور است، نیشی را به اعماق وجودم فرو میکند.
گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درونپنهان نمیماند که خون، بر آستانم میرود
میخواستم که با ترفند و نیرنگ، درد درونم را پنهان کنم، اما نمیتوانم؛ مانند کسی که زخمی دارد و میخواهد مخفیاش کند، اما خون آنقدر زیاد است، که از جامهاش (مثلا آستین) بیرون میزند و همه میفهمند که او زخمیست.
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
ای راهبانان آرام حرکت کنید، چرا که با بردن او که نگه دارنده ی عقل و هوش من است، انگار که عقلم در حال رفتن است و کاملا دیوانه میشوم.
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشاندیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
او با ناز میرود و من طعم تلخ تنهایی را میچشم و حس میکنم. دیگر از من نپرس، که( که هستی) چرا که او تمام زندگی من و شناساگر من بود. و حالا که او رفته، من دیگر هیچ نشانی از خود ندارم.
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشمچون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرود
یار و همدم و معشوقه ی من رفت و زندگی بدون خوشی را بر من گذاشت. مانند آتشدان پر از آتش هستم و عصبانی ام و دارم میسوزم. انگار که از سرم دود بلند میشه.
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد اودر سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
ا وجود تمام جَفاها و پیمانهای بیاساسِ او، هنوز یاد او همیشه در دل من هست یا دربارهاش سخن میگویم.
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
ای معشوق عزیز، دوباره برگرد تا تو را روی چشمانم جای دهم. چرا که اگر نیایی ناله و فریاد من از زمین به آسمان میرسد.
شب تا سحر مینَغنَوَم، واندرز کس مینَشنَوَموین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرود
شب تا صبح خواب به چشمانم نمیآید همش گریه میکنم و پند دیگران را در این باره انگار نمیشنوم چون عشق تو خیلی در سر من بلند تر است. نمیدانم به کجا میروم و افسار من ناپیداست و نمیدانم چه یا کی آن را میکشد.
گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِلوین نیز نتوانم که دل، با کاروانم میرود
گفتم آنقدر گریه کنم تا از شدتِ اشک من شتر، همچون خر به گل فرو بنشیند. اما این هم ممکن نیست چون دلم و تمام فکر و ذکرم با کاروان معشو قه ام هست و دلی ندارم که با آن بگریم.
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار منگر چه نباشد کار من، هم کار از آنم میرود
صبر من از دیدن یار به پایان رسیده است. هرچند که چارهای هم ندارم و تسلیم تقدیر هستم.
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
در زمانی که روح از بدن جدا میشود، هر کس نظری متفاوت دارد. اما من خودم این صحنه را به وضوح دیدم که چگونه دلدارم مثل روح از بدنم جدا میشود.
سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بیوفا!طاقت نمیآرم جفا، کار از فغانم میرود
معشوق میگوید که این آه و ناله لایقِ ما نیست که شاعر در پاسخ علتِ این فغان را دوری از یار میخواند.