تناجی
سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۲۸۱

امیدوار چنانم که کارِ بسته برآیدوصال، چون به سر آمد، فراق هم به سر آید
من از تو سْیر نگردم وگر ترش کنی ابروجواب تلخ ز شیرین، مقابلِ شکر آید
به رغم دشمنم، ای دوست! سایه‌ای به سر آورکه موشِ کور نخواهد که آفتاب برآید
گُلم ز دست به در بُرد، روزگارِ مخالفامید هست که خارم ز پای هم به درآید
گرم حیات بمانَد، نمانَد این غم و حسرتو گر نمیرد بلبل، درختِ گُل به بر آید
ز بس که در نظر آمد خیال روی تو ما راچنان شدم که به جهدم خیال در نظر آید
هزار قرعه به نامت زدیم و بازنگشتیندانم آیتِ رحمت، به طالعِ که برآید
ضرورت‌ست که روزی به کوهِ رفته ز دستتچنان بگرید سعدی که آب تا کمر آید