غزل شمارهٔ ۳۷۳
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از تعهداتش نسبت به عشق سخن میگوید، با این حال به وضوح نشان میدهد که عشق او را دائما به خود میکشاند. او تلاش میکند که احساساتش را پنهان کند، اما چهرهاش و اشکهایش نشاندهندهی ناراحتیاش هستند. شاعر در برخورد با زیبایی عشق، صبرش را از دست میدهد و از سختیهایی که در این مسیر تجربه کرده، گلایه میکند. او به نصیحتهای دیگران درباره صبوری اهمیت نمیدهد و زمان را در انتظار محبوبش بیمعنا میبیند. عشق برای او چنان عمیق است که زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده و حتی با وجود درد و دل، به محبوبش وفادار مانده است. در نهایت، او با صراحت میگوید که اگرچه در این مسیر رنج میبرد، اما نمیتواند از عشق مادامالعمرش دست بردارد و مرگ را هم در برابر این عشق بیمعنا میداند.
هزار عهد بکردم که گِرد عشق نگردمهمی برابرم آید خیال روی تو هر دم
هوش مصنوعی: من هزار بار قسم خوردم که به عشق روی نیاورم، اما هر لحظه یاد چهره تو پیش چشمم میآید.
نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجتکه آب دیدهٔ سرخم بگفت و چهرهٔ زردم
هوش مصنوعی: نمیخواستم داستان عشق را بازگو کنم و چه نیازی بود که اشکهایم و چهرهی رنگ باختهام این را بگویند.
به گلبنی برسیدم، مجال صبر ندیدمگلی تمام نچیدم، هزار خار بخوردم
هوش مصنوعی: در مسیری که به باغ گل رسیدم، نتوانستم صبر کنم و حتی نتوانستم یک گل کامل بچینم. به جای آن، هزار خار را تحمل کردم.
بساط عمر مرا گو فرونورد زمانهکه من حکایت دیدار دوست درننوردم
هوش مصنوعی: زندگیام را از من بگیر و زمان بر من غلبه کن، چرا که من نتوانستهام داستان دیدار دوست را فراموش کنم.
هر آن کسم که نصیحت همی کند به صبوریبه هرزه باد هوا میدمد بر آهن سردم
هوش مصنوعی: هر کسی که نصیحت میکند و به صبوری توصیه میکند، انگار فقط در حال هدر دادن وقت است و تأثیری در من ندارد.
به چشمهای تو دانم که تا ز چشم برفتیبه چشم عشق و ارادت، نظر به هیچ نکردم
هوش مصنوعی: چشمان تو را میشناسم، میدانم که زمانی که از جلویم ناپدید شوی، دیگر به هیچ چیز جز عشق و احترام به تو نگاه نخواهم کرد.
نه روز میبشمردم در انتظار جمالتکه روز هجر تو را خود، ز عمر مینشمردم
هوش مصنوعی: من نه روزها را به خاطر زیبایی تو میشمردم، بلکه خود مدت زمان دوریات را از عمرم حساب میکردم.
چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشدبه دوستی که شکایت، به هیچ دوست نبردم
هوش مصنوعی: دشمنانم هیچگاه به من آسیب نزدند، بلکه خود تو بودی که به من درد و رنج وارد کردی. در این حال، من هیچ شکایتی به دوستان نکردم.
من از کمند تو اول، چو وحش میبرمیدمکنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم
هوش مصنوعی: ابتدا از دست تو فرار میکردم مثل حیوانی که به دام افتاده، اما اکنون که به تو عادت کردهام، حتی با وجود خطر نیز برنمیگردم.
تو را که گفت که «سعدی، نه مردِ عشقِ تو باشد»؟گر از وفات بگردم، درست شد که نه مَردم
چه کسی میگوید سعدی عاشق تو نیست؟ من اگر از وفای به تو تمرّد کنم، معلوم است مرد عشق نیستم.