تناجی
سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۴۰۰

وه که در عشق چنان می‌سوزمکه به یک شعله جهان می‌سوزم
شمع وش پیش رخ شاهد یاردم به دم شعله‌زنان می‌سوزم
سوختم گر چه نمی‌یارم گفتکه من از عشق فلان می‌سوزم
رحمتی کن که به سر می‌گردمشفقتی بر که به جان می‌سوزم
با تو یاران همه در ناز و نعیممن گنه کارم از آن می‌سوزم
سعدیا ناله مکن گر نکنمکس نداند که نهان می‌سوزم