غزل شمارهٔ ۴۰۱
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عاشقانه و دردهای شاعر اشاره دارد. شاعر از عشق خود به محبوب مینویسد و از فراز و نشیبهای عشق صحبت میکند. او به سرنوشت خود در این عشق میپردازد و اعلام میکند که دیگر به راههای پرهیز و توبه برنخواهد گشت. عشق او به محبوبش آنقدر عمیق است که حتی اگر به دوزخ هم برود، حاضر نیست از کنار او دور شود. در نهایت، شاعر اعلام میکند که یاد محبوبش چنان قوی است که دیگر نمیتواند با هیچکس دیگری ارتباط برقرار کند.
یک روز به شیدایی، در زلف تو آویزمزان دو لبِ شیرینت، صد شور برانگیزم
یک روز در حالت مستی و شیدایی به موهای تو چنگ خواهم زد . و با بوسه از آن دو لب شیرینت، صد شور و غوغا در عالم به وجود میآورم.
گر قصد جفا داری، اینَک من و اینَک سرور راه وفا داری، جان در قدمت ریزم
اگر قصد جفا داری، من در اختیار تو هستم . و اگر قصد و نیت وفا و مهربانی داری جانم را در راه تو فدا میکنم .
بس توبه و پرهیزم، کز عشق تو باطل شدمِنبَعد بدان شرطم، کز توبه بپرهیزم
من بسیار توبه کردهام و از نامت دوری جستهام، اما حالا میدانم که این تلاشها به خاطر عشق تو بیفایده شده است. از این به بعد قصد دارم که دیگر فکر توبه نباشم .
سیمِ دل مسکینم، در خاک درت گم شدخاک سر هر کویی، بیفایده میبیزم
دل شکسته و بینوای من همچون سکه ای در آستانه خانه ی تو گم شده است . و به همین خاطر خاک سر هر کوی و برزنی را بیهوده و بیفایده جستجو می کنم .
در شهر به رسوایی، دشمن به دفم برزدتا بر دف عشق آمد، تیر نظر تیزم
از روزی که نگاه عاشقانه ام همچون تیری تیز با عشق تو برخورد داشته . دشمن داستان مرا در کوی و برزن فریاد می کند و مرا رسوا کرده است .
مجنون رخ لیلی، چون قیس بنیعامرفرهاد لب شیرین، چون خسرو پرویزم
همچون قیس بنی عامر دیوانه جمال و زیبایی لیلی هستم . و مانند خسرو پرویز ، فرهادگونه دیوانه رخ شیرین هستم .
گفتی «به غمم بنشین یا از سر جان برخیز»فرمان برمت جانا، بنشینم و برخیزم
گفتی که یا غم عشق مرا تحمل کن یا جانت را برای من فدا کن . فرمان تو را به جان اطاعت می کنم و هم غم عشقت را تحمل می کنم و هم جانم را برایت فدا خواهم کرد .
گر بیتو بود جنت، بر کنگره ننشینمور با تو بود دوزخ، در سلسله آویزم
اگر تو در بهشت نباشی ، من رفتن به بالاترین جایگاه بهشت را هم نمی خواهم . اما اگر با تو در دوزخ باشم، به زنجیری که دوزخیان را در بند کرده ، عاشقانه چنگ خواهم زد .
با یاد تو گر سعدی، در شعر نمیگنجدچون دوست، یگانه شد، با غیر نیامیزم
چون نام تو می آید جایی برای نام شعدی باقی نمی ماند. اما چون تو بی همتا و یگانه هستی دوست ندارم نامم در کنار نام کسی غیر از تو بیاید .