غزل شمارهٔ ۴۰۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود نسبت به محبوبش میپردازد. او بیان میکند که خود را لایق عشق محبوب نمیداند و از این که ممکن است عشقش بدون پاسخ بماند، رنج میبرد. شاعر میگوید که تنها در صورتی میتواند به محبوب نزدیک شود که او نیز لطفی به او کند. او نمیخواهد در سایه محبوب باشد و خود را از او کمتر میداند. همچنین ابراز میکند که در زندگی خود هیچ شادی و غمی را جز با محبوبش نمیشناسد. به طور کلی، این شعر نشاندهنده احترام و عشق عمیق شاعر به محبوب است و بیانگر احساس ناپایداری و ناامیدی در انتظار عشق او میباشد.
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشمحیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
من در حد و اندازهئی نیستم و مایه و ثروت و مرتبتی ندارم که بتوانم خریدار ِ تو باشم. و پایین تر از آن ام که تو یار ِ من باشی
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آریکه من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
مگر این که تو بر سر ِ من سایهی لطفی بیفکنی چون که من در اندازه و قدری نیستم که به مقدار ِ تو باشم. همپای تو نمی توانم باشم. مگر این که تو از لطف بر سر ِ من سایهئی بیفکنی
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندمکه تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
من هرگز خودم را به تو نخواهم بست. ادعا نخواهم کرد که تو با منی. چون که حتی برای خودم روا نمی دانم که حتا اندازه ی خاری باشم در کنار ِ تو که گُلی
هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتدکه من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
هیچ گاه حتی به این فکر هم نکردم که کمندی که میافکنی من را شکار کند و بر من بیفتد. چون من برای تو شکار ِ بی ارزشی هم هستم و آن اندازه نیستم که بخواهی من را گرفتار خودت کنی
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادیمگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم
در تمام ِ دنیا، هیچ گاه غم و شادی را نخواهم شناخت، مگر وقتی که در محضر و بزم ِ تو به پاس ِ شادمانی ِ تو چیزی که به من دادهای را بخورم یا زمانی که بخواهم غمخوار تو باشم.
گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویتمگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم
از دست ِ مراقبان ِ تو و نگهبانان ِ تو، نمیتوان به کوی ِ تو هم گذر کرد. مگر این که تو امان و اجازه بدهی و من در سایهیِ زنهار و امان ِ تو بتوانم در کویِ تو بیایم
گر خداوند تعالی به گناهیت بگیردگو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم
اگر خداوند ِ تعالی تو را به خاطر ِ گناهی که مرتکب شدهای مواخذه کند، بگو که تو را بیامرزد. چون من حاضرم که عقوبت ِ گناهان ِ تو را هم بپذیرم و من به جای تو مجازات شوم.
مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبانچون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم
ای قبلهیِ خوبان! مردم، چگونه عاشق ِ گفتار ِ من نشوند؟ چون که من عاشقی ام که به دیدار ِ تو عاشق ام (و لاجرم از برکت ِ این عشق، حرفهایی خواهم زد که همه دوستش دارند)
من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانممگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم
من شایستگی ِ آن را ندارم که تو را بخوانم و تو را بشناسم. مگر این که تو من را ببخشایی و به خود بپذیری که بتوانم سزاوار ِ تو باشم.
گرچه دانم که به وصلت نرسم بازنگردمتا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم
اگرچه میدانم که به وصل ِ تو نخواهم رسید، اما باز هم برنخواهم گشت. تا در این راه بمیرم که حقی از من برگردن ِ تو بیفتد!
نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبیهمچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
نه فقط در این عالم ِ دنیا، بلکه در آن دنیا هم این قصد را دارم که وفادار ِ تو باشم
خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندیکه نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم
اگر تو سعدی را نپسندی، الهی که خاک بشود. چون که شایسته نیست که من موجب ِ عار ِ تو باشم و تو مایهی افتخار ِ من باشی. یعنی به خاطر ِ فخر ِ خودم راضی نیستم که مایهیِ عار و خجالت ِ تو شوم. اگر چنین شد الهی که بمیرم