غزل شمارهٔ ۴۰۳
در این شعر، شاعر از عشق و آرزوی وصال معشوق صحبت میکند که همانا خداوند است. او بیان میکند که در لحظه مرگش، آرزوی محبوب را در قلب دارد و امیدوار است که در قیامت نیز به جستجوی او برود. او در مجمعی که شاهدان حضور دارند، تنها به دنبال نگاه معشوق است و حتی اگر هزار سال در خواب باشد، به یاد او بیدار خواهد شد. شاعر میگوید که نه بهشت را میخواهد و نه جمال حور، بلکه تنها میخواهد به سوی محبوبش برود. همچنین، او اعتقاد دارد که حتی سفرهای دشوار هم با یادخدای محبوب آسان است و هرگز به بیراهه نخواهد رفت و تباه نخواهد شد.
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
هنگام مرگم آرزوی دیدار تو را دارم (خدایا)، به امید بازگشت به سرشتم خاک که از آن مرا آفریدی خواهم مرد
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرمبه گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
هنگام قیامت که از گور بیرون می آیم، مشتاق صحبت با تو هستم و در پی یافتن تو هستم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالمنظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
در میان جمع جن و انس و فرشتگان در روز جزا، چشمم دنبال توست و بنده مخلص تو خواهم بود
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبمز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
اگر هزارسال در نیستی و ناموجودی (درقبر) قرار گرفته باشم و مرده باشم، سرانجام با نشانه و اشاره ای از جانب تو (پروردگارا) بیرون خواهم آمد و دوباره زنده خواهم شد
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویمجمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
حرفی از باغ و گلزار بهشت نمیزنم و حتی گلی از گلهایش را بو نمیکنم، سراغ حوری زیبای بهشتی هم نمیگیرم و فقط شتابان به سمت تو خواهم آمد
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوانمرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
شراب طهور بهشتی هم نمی نوشم حتی از دست شراب آور والا مقام بهشت، آنجا دیگر نیازی به شراب ندارم وقتی که ازدیدن و رسیدن به تو(پروردگارم) ازخود بی خودم و سرازپا نمیشناسم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتنو گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
با وجود و یاری تو (خدایا) هر کارسخت و نشدنی امکانپذیر و ممکن میشود مثل پیمودن هزار بیابان و صحرا و کویر، و اگر لغزش و اشتباهی در کارم و در راهم پیش بیاد هم امیدوار به راهنمایی و همراهی تو (پروردگارم) هستم