غزل شمارهٔ ۴۰۶
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس عمیق دلتنگی و دوری از دوستان و عشق است. شاعر به بار سنگین فراق و سختیهای آن اشاره میکند و میگوید که هرچقدر هم در سفر باشد، این بار از دوش او برنمیافتد. او به صبر و حوصله نیاز دارد و از کسی که در کنار اوست میخواهد که آرامش را حفظ کند. شاعر به یاد عشق و محبت قدیمی میافتد و این که هر چقدر هم در جستوجوی آن باشد، باز هم نمیتواند آن را محقق کند. او خود را غرق در فکر محبوب میبیند و در عین حال دچار درد شوق است که هیچ یک از دانش و عقل او نتوانسته راهی برای درمان آن بیابد. در نهایت، عشقش را به عنوان سنتی میشمارد که هیچگاه از دل او خارج نخواهد شد.
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلممیروم و نمیرود ناقه به زیر محملم
از بس که بار ِ فراق ِ دوستان بر دل ِ من نشسته، خیلی سنگین شده ام و بار من زیاد است. تا حدی که شتر زیر بار من نمی رود و حاضر نیست این بار را تحمل کند.
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلیبار دل است همچنان ور به هزار منزلم
وقتی که شتر به منزلی می رسد، (منزل، استراحتگاه کاروان است) بار ِ خود را به زمین مینهد. اما من اگر به هزار منزل هم برسم، بار ِ دل را همچنان با خود دارم
ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مروکز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم
(خطاب به کسی که مهار (افسار) شتر را میکشد و شتر را هدایت میکند) ای کسی که مهار را میکشی! اندکی صبر کن و سریع حرکت نکن. چون که من از این طرف در بند هستم. تو مرا به یک طرف میکشی و زنجیرهای متصل بر دلم، مرا به سمت دیگر میکشانند.
بارکشیدهی جفا پرده دریدهی هواراه ز پیش و دل ز پس واقعهایست مشکلم
من از طرفی بار ِ جفا کشیده ام و از طرفی هوا و آرزو و هوس من، پرده ی من را دریده است و رسوا کرده است. در مقابلم راه دارم و در پشت سرم دلم باقی مانده است. واقعهیِ مشکلی دارم و در بد مخمصهئی گرفتار شده ام.
معرفت قدیم را بُعد حجاب کی شودگرچه به شخص غایبی در نظری مقابلم
دوری و بُعد ِ مسافت، نمی تواند حجابی بر معرفت و دوستی و آشنایی و شناخت ِ قدیمی باشد. یعنی دوری باعث نمی شود که دوستان ِ قدیم فراموش شوند. اگرچه جسم تو در نزد من غایب است، اما همیشه در مقابل من و جلوی چشم منی
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزوتا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم
آخر ِ قصد ِ من تویی. غایت ِ جهد و تلاش و آرزوی من تویی. تا زمانی که به تو نرسم، دست ِ امید از دامن ِ تو نمی گسلم. همچنان امیدوار میمانم
ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان منچون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم
چگونه یاد و ذکر تو از زبان ِ من و فکر تو از مغز و اندیشهام بیرون برود؟ نخواهد رفت! چون که در رگ و در مفاصل ِ من رسوخ کرده ای
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبممفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
آن چنان فکرم مشغول ِ تو است که انگار از همه چیز غایبم و اصلا حضور ندارم. چنان به تو فکر می کنم که هیچ کس را نمی بینم و غافل از همهی مردم جهانم
گر نظری کنی کُنَد کِشته صبر من ورقور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
اگر به من نگاهی بیفکنی، آن چیزی که با صبر کاشتهام، خواهد رویید و شاخه و برگ خواهد داد. و اگر تو بر من نظر نکنی، امید ِ باطلی که در من ریشه کرده است، چه ثمر و نتیجهای خواهد داشت؟ نتیجهای نخواهد داشت.
سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلیکی ز دلم به در رود خوی سرشته در گِلم
کسی به سعدی با ملامت میگوید: ای سعدی! سنت ِ عشق را ترک نمی کنی. و سعدی پاسخ میدهد: بله! درست است ترک نمی کنم! چون که خویی که در گِل ِ من سرشته شده، از دل نخواهد رفت.
داروی درد شوق را با همه علم عاجزمچاره کار عشق را با همه عقل جاهلم
با همه ی علم و دانشی که دارم، از مداوای درد ِ شوق عاجز ام. و با همهی عقلی که دارم، در چاره کردن ِ کار ِ عشق، نادانی بیش نیستم.