غزل شمارهٔ ۴۰۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و وفاداری خود به معشوقهاش سخن میگوید. او میگوید که هیچکس مانند او در دلش جا ندارد و هرچه را که از گلش میروید، به دوستیاش مربوط است. حتی در لحظههای آخر عمرش نام معشوقش را بر زبان دارد و عشق او در تمام وجودش جاری است. شاعر تمام عمرش را صرف جستوجوی وصال او کرده و میگوید که اگر معشوقهاش حاضر نشود، هیچ فایدهای در تلاشهایش نیست.
او همچنین به بیارزشی خودش اشاره میکند و میگوید که اگر معشوقش او را قبول کند، با تمام نقصهایش نیز ارزشمند خواهد بود. شاعر به ناامیدیاش در جستجوی عشق و به دردسرهای ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که عقلش به خاطر عشق غارت شده است. در نهایت، او عشق را به مثابه یک جنگ میداند که تمام تفکراتش را تحت تأثیر قرار داده است.
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلممثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
تا زمانی که تو در خاطر ِ من هستی، هیچ کس در دل ِ من نگذشت. تمایلی ندارم به کس ِ دیگری فکر کنم. کسی در دنیا مثل ِ تو نیست. شاید اگر کسی مانند ِ تو بود مِهر ِ خودم را از تو می گسستم. اما چون کسی مثل تو نیست، به هیچکس فکر نمیکنم
من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستیداروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
اگر عمر ِ من تمام شود و به جهان ِ آخرت بروم و دلیل ِ مرگ ِ من، داغ ِ دوستی و محبت باشد، بعد از مرگ ِ من، هر چیزی که از خاک ِ من بروید، میتواند به عنوان ِ داروی دوستی به کار برود.
میرم و همچنان رود نام تو بر زبان منریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم
خواهم مرد و در حال ِ مرگ همچنان نام ِ تو بر زبان ِ من خواهد رفت؛ استخوانهای من از هم می گسلد و میریزد، اما همچنان مهر و عشق ِ تو در مفصل های من هست.
حاصل عمر صرف شد در طلب وصال توبا همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم
هرچه در عمر اندوخته بودم و حاصل ِ عمر ِ من، در طلب ِ وصال ِ تو صرف شد. همه را صرف کردم که به وصال ِ تو دست بیابم. با این همه سعی که من کردم، اگر تو من را به خود راه ندهی، در نهایت چه حاصلی برای من باقی خواهد ماند؟ حاصلی نخواهم داشت.
باد بدست آرزو در طلب هوای دلگر نکند معاونت دور زمان مقبلم
اگر دوران ِ مقبل (دوره و زمانه ای که من را تایید می کند) به من کمکی نکند، انگاری که آرزو در طلب ِ هوای دل، مانند ِ باد بوده است
لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتیور تو قبول میکنی با همه نقص فاضلم
من هنری و قیمتی ندارم و لایق بندگی و غلامی هم نیستم. اما اگر تو مرا قبول کنی، با این همه نقص که دارم، باز بسیار فاضل تلقی خواهم شد. تایید تو باعث فضل من است.
مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلمکس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم
تو اگر حتی من را به باطل و به ناحق بکُشی، هیچ کس کسی مانند ِ تو را بازخواست نخواهد کرد. چون که من غلام ِ کسی ام که من را کشته است. و گویا ارباب را به سبب قتل برده ی خود محاکمه و مطالبه نمی کرده اند.
کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شدگر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم
کشتی ِ من که در میانه ی راه آب گرفت و غرق شد. به کشتی دیگر امیدی نیست. مگر این که باد صبا استخوان ِ من را به ساحل ببرد
سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگیمینرود صنوبری بیخ گرفته در دلم
همه چیز از نظر من رفت. هم سرو و هم بوستان دیگر به چشم من نمی آید. اما هنوز که هنوز است آن صنوبری که در دل ِ من بیخ گرفته و ریشه کرده، از دل ِ من نمی رود. صنوبر استعاره از یار است.
فکرت من کجا رسد در طلب وصال تواین همه یاد میرود وز تو هنوز غافلم
تفکر و عقل و فکرت ِ من در طلب ِ وصال ِ تو به جایی نمی رسد و نخواهد رسید. این همه یاد می رود اما هنوز به تو نرسیده
لشکر عشق سعدیا غارت عقل میکندتا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم
ای سعدی! دیگر در بارهی خودت فکر نکنی که من عاقل ام. چون که لشکر ِ عشق، عقل را غارت می کند. پس فکر نکن که عقلی برای تو باقی مانده.