غزل شمارهٔ ۴۱۵
هوش مصنوعی: این شعر از سعدی به احساس عمیق عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر از محبوبش بهعنوان مرهم دردها و مونس روحش یاد میکند و از دوری او رنج میکشد. او نمیتواند از محبتش جدا شود و این جدایی را برایش غیرقابل تحمل میداند. شاعر احساس میکند که بدون محبوبش در زندان است و نمیداند چگونه به او نزدیک شود. او از این که روزی سزاوار محبت او بوده، ابراز شادی میکند و روز دیگر خود را بهعنوان سروری میبیند که به عشقش وابسته است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که صبرش در برابر عشق و دلتنگی ناتوان است و آرزو میکند که جانش در دستش بود تا عشقش را ابراز کند.
ای مرهم ریش و مونس جانمچندین به مفارقت مرنجانم
هوش مصنوعی: ای درمان درد و همراه جانم، چرا اینقدر من را با جدایی غمگین میکنی؟
ای راحت اندرون مجروحمجمعیت خاطر پریشانم
ای آرامش بخش درون مجروح من؛ آسایش خاطر پریشان من.
گویند بدار دستش از دامنتا دست بدارد از گریبانم
هوش مصنوعی: میگویند او را از دامن خود دور کن تا از گریبان من دست بردارد.
آن کس که مرا به باغ میخواندبی روی تو میبرد به زندانم
هوش مصنوعی: آن کسی که مرا به باغی دعوت میکند، بدون وجود تو باعث میشود که در احساس محدودیت و اسارت قرار بگیرم.
وین طرفه که ره نمیبرم پیشتوز پیش تو ره به در نمیدانم
هوش مصنوعی: این جالب است که نمیتوانم به سمت تو بروم و از آن سو هم نمیدانم چگونه باید از تو دور شوم.
یک روز به بندگی قبولم کنروز دگرم ببین که سلطانم
هوش مصنوعی: یک روز من را به عنوان خدمتگزار بپذیر، و در روز دیگر ببین که چگونه به مقام سلطنت رسیدهام.
ای گلبن بوستان روحانیمشغول بکردی از گلستانم
هوش مصنوعی: ای گل خوشبو و زیبای باغ روحانی، تو باعث مشغول شدن من از گلستانم شدی.
زان روز که سرو قامتت دیدماز یاد برفت سرو بستانم
هوش مصنوعی: از آن روزی که قامت زیبای تو را دیدم، درخت سرو باغم را فراموش کردم.
آن درّ دو رسته در حدیث آمدوز دیده بیوفتاد مرجانم
وقتی به سخن آمد و آن دو ردیف مروارید (دندانهایش) را دیدم، دیگر مرجان گرانقیمت از چشمم افتاد.
گویند صبور باش از او سعدیبارش بکشم که صبر نتوانم
هوش مصنوعی: میگویند که صبور باش، اما من سعدی، نمیتوانم صبر کنم و بار سنگین او را حمل کنم.
ای کاش که جان در آستین بودیتا بر سر مونس دل افشانم
هوش مصنوعی: ای کاش که جانم در دستم بود تا بتوانم آن را به مونس و معشوق خود تقدیم کنم.