غزل شمارهٔ ۴۱۷
هوش مصنوعی: این غزل درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از عمق دردی سخن میگوید که نمیتواند آن را به زبان آورد، اما چهرهاش از حال درونش خبر میدهد. او میگوید که در اغلب اوقات حتی نیازی به بیان احساساتش نیست زیرا وضعیت او به وضوح مشخص است. شاعر به این نکته اشاره میکند که علاقهاش به معشوقش آنقدر عمیق است که از دنیا و آخرت غافل است و تنها به دیدار معشوق میاندیشد.
او از قدرت عشق و دیوانگیاش سخن میگوید و میخواهد که معشوق نگاهی به او بیندازد. شاعر احساس غربت دارد و در عین حال دلخوش به صبوری است. او مجذوب معشوقشده و در فکر است تا زمانی که جانش به جانان برسد. در نهایت، شاعر از عبور عمرش و نزدیک شدن به پایان زندگیاش سخن میگوید و نشان میدهد که به عشق خود بسیار پایبند است.
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
من بدون آنکه از عشق تو سخنی بگویم ( همه کس عاشق بودن مرا درک میکنند) زیرا رنگ چهرهی من به گونهای هست که از حال و درون من خبر میدهد.
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالمبازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
گاه با خود چنین فکر میکنم که به خاطر داشتن چنین احوال پریشانی ناله سر دهم (تا شاید معشوق از حال و روز من با خبر شود) اما باز به خود میگویم که حال و روز من آشکار است و نیازی به بیان آن نیست.
هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبرد گوشه خاطرکه به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
از هنگامی که مشغول و سرگرم دیدن تو هستم سرسوزنی یه دنیا و آخرت توجه ندارم، و از هر دو جهان فارغ و رها گشتهام.
گر چنان است که روی من مسکین گدا رابه در غیر ببینی ز در خویش برانم
اگر چنان مقرر شده است که روزی من بیچاره و گدا، به در خانهی کسی غیر از تو بروم همین حالا مرا از درگاه خود دور کن.
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانمنه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
من مدام در این فکر و اندیشه هستم که جان خود را تقدیم تو کنم و هرگز به این فکر نکردهام که خود را از دست تو نجات بخشم.
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کنکه به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
اگر تو در حال حاضر شیرین روزگار و شاه خوبرویان هستی، نظر و عنایتی نیز به من داشته باش؛ چرا که من از شدت عشق به تو تبدیل به فرهاد روزگار شدهام.
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربتدل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
نه من تاب و توان تحمل دوری از تو را دارم و نه تو میلی به نزدیک شدن به مرا داری، بنابراین تصمیم به صبوری و شکیبایی گرفتهام؛ چرا که جز این راه چارهای دیگر ندارم.
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتمکه به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
از همان روزی که قدم در راه عشق تو گذاشتم با خود گفتم: تا به مرگ نرسم، محال است که به وصال او برسم.
دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلتنگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
به یاد لب سرخگونت بسیار اشک خونین از چشمان خود میریزم، نگاه و عنایتی به من داشته باش تا ببینی چگونه زبانم کلمات مروارید مانند به پای تو نثار میکند.
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدمکه به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
شعر خود را که هنوز کامل نشده است و نیمه راه است به پایان میرسانم؛ چرا که هر چند نگاه و بررسی میکنم میبینم که اگر تا آخر عمر نیز مشغول سُرایش شعر در وصف و مدح تو باشم باز نیز مدح و وصف تو را به پایان نمیتوانم برسانم.(نکته: اگر چه این بیت، بیت آخر غزل سعدی است اما از این جهت که میخواهد شور و شوق خود را در وصف معشوق بیان کند، گفتار خود را تا اینجا نیمه میانگارد و تکمیل آن را تا آخر عمر به حساب میآورد.)