غزل شمارهٔ ۴۳۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و یاد معشوق سخن میگوید. او به بیان احساس خود میپردازد و میگوید که در میان دیگران تنها به یاد معشوق مانده است. ذکر میکند که حتی اگر باغبان به درویش اجازه ورود به باغ را ندهد، نسیم باغ به او خواهد رسید. شاعر از تاثیر بوی معشوق بر جانش صحبت میکند و به زیبایی و جاذبههای معشوق اشاره میکند که نظیرش در جهان وجود ندارد. او درباره حال و وضع درویش و سختیهایی که از عشق معشوق تجربه میکند، میگوید و به ناچاریهای عشق و تسلیم در برابر آن اشاره میکند. در پایان، شاعر به تضاد عشق و عفت اشاره کرده و از تلاش برای پنهان کردن احساساتش میگوید.
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیمالله الله تو فراموش مکن عهد قدیم
هوش مصنوعی: ما دیگر هیچ کس را به جای تو قبول نکردیم، و نمیخواهیم کسی را به تو بدهیم. خدا را فراموش نکن و عهد قدیم را به یاد داشته باش.
هر یک از دایرهٔ جمع به راهی رفتندما بماندیم و خیالِ تو به یک جایْ مُقیم
هوش مصنوعی: هر یک از دوستان به راه خود رفتند و ما تنها ماندیم با یاد و تصویر تو که در قلب ما جا دارد.
باغِبان گر نگشاید در درویش به باغآخر از باغ بیاید بر درویش نسیم
هوش مصنوعی: اگر باغبان در را به روی درویش باز نکند، در نهایت نسیمی که از باغ میوزد، به درویش خواهد رسید.
گر نسیم سحر از خلق تو بویی آردجان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم
هوش مصنوعی: اگر نسیم صبحگاهی بادی از وجود تو به همراه داشته باشد، جان خود را فدای آن میکنیم و در عوض نسیم تو را به ما هدیه بده، نه اینکه چیز دیگری بخواهیم.
بوی محبوب که بر خاک احبا گذردنه عجب دارم اگر زنده کند عظم رمیم
هوش مصنوعی: اگر بوی محبوب بر روی خاک دوستانش بگذرد، تعجبی ندارد که روح ضعیف من را زنده کند.
ای به حسن تو صنم چشم فلک نادیدهوی به مثل تو ولد مادر ایام عقیم
هوش مصنوعی: ای محبوبی که زیباییات چشمان آسمان را نادیده کرده است، مانند تو حتی مادر روزگار هم فرزندی نیاورده است.
حال درویش چنان است که خال تو سیاهجسم دلریش چنان است که چشم تو سقیم
هوش مصنوعی: درویش در حالتی است که اثر سیاه خال تو بر دلش نشسته و دلش پر از درد و رنج شده است، گویی چشمان تو هم بیمار هستند.
چشم جادوی تو بیواسطه کحل کحیلطاق ابروی تو بیشائبه وسمه وسیم
هوش مصنوعی: چشم زیبای تو به حدی جذاب است که نیازی به آرایش ندارد و ابروی تو هم به قدری طبیعی و زیباست که هیچ چیز اضافی به آن نیافزوده شده است.
ای که دلداری اگر جان منت میبایدچارهای نیست در این مسأله الا تسلیم
هوش مصنوعی: ای کسی که دلدار هستی، اگر میخواهی جانم برایت فدا شود، چارهای جز تسلیم شدن در این موضوع ندارم.
عشقبازی نه طریق حکما بود ولیچشم بیمار تو دل میبرد از دست حکیم
هوش مصنوعی: عشقبازی راه و رسم دانایان نیست، اما نگاه بیمار تو دل حکیم را از او میگیرد و تسخیر میکند.
سعدیا عشق نیامیزد و عفت با همچند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم
هوش مصنوعی: ای سعدی، عشق و عفت هرگز با هم نمیسازند. هرچقدر هم که سعی کنی صدای واقعی را پنهان کنی، باز هم صدا و حقیقت آن مشخص خواهد شد.