غزل شمارهٔ ۴۳۹
این غزل که در عین ایجاز بسیار نغز و عمیق است را میتوان «مرامنامه ی عشق در شعر سعدی» دانست. آنچه از سیمای یک عاشق در غزل سعدی سراغ داریم در این شعر بی نظیر بصورت خلاصه و مجمل بیان شده است. از نظر سعدی، عاشق به مقام «بی خودی» رسیده و از خود نه نامی دارد و نه نشانی و هرچه دارد همه از معشوق است چنانکه گویی عاشق بنده و مملوک است و معشوق مالک و ارباب. در ابیات سوم تا پنجم، خداوندگار سخن این حال را چنان به زیباترین و شیواترین کلام بیان کرده است که شرح همین سه بیت ( که جزء به جزء از تعالیم اسلامی برگرفته شده است) خود کتابی مفصل است.
ما گدایان خیل سلطانیمشهربند هوای جانانیم
ما در پیشگاه دوست همچون گدایانی هستیم که در گذرگاه خیل سلطان به امید بخششی به گدایی ایستادهاند و چون زندانیانی هستیم که در عشق او زندانی شدهایم
بنده را نام خویشتن نبودهر چه ما را لقب دهند آنیم
عاشقان دوست را نام و نشانی نیست در این درگاه و هر چه آنها در این درگاه خطاب شوند خوانده میشوند
گر برانند و گر ببخشایندره به جای دگر نمیدانیم
چه به درگاه دوست راه بیابیم و چه نیابیم و طرد بشویم جای دگر و راه دیگری را نمیشناسیم
چون دلارام میزند شمشیرسر ببازیم و رخ نگردانیم
اگر دوست به هوای جان ما هم به پا خیزد و قصد خون ما را کند اطاعت میکنیم و سر پیچی نخواهیم کرد
دوستان در هوای صحبت یارزر فشانند و ما سر افشانیم
عشاق به خاطر فیض بردن از محضر دوست از ارزش های دنیایی خود خرج میکنند ولی ما از جان خود
مر خداوند عقل و دانش راعیب ما گو مکن که نادانیم
به عاقلان و صاحبان خرد بگو که ما را به اتهام نادانی سرزنش نکنند (زیرا آنان از حال و فعل ما بی خبرند)
هر گلی نو که در جهان آیدما به عشقش هزار دستانیم
هر گلی که به دنیا بیاید، ما به خاطر عشق به آن مثل بلبل هزاران دستان هستیم
تنگچشمان نظر به میوه کنندما تماشاکنان بستانیم
کوتاه نظر ها و انسان های بی معرفت تنها میوه را میبینند ولیکن ما بستر فراهم آمدن آن را میبینیم ( اشاره به نگاه با معرفت و بی معرفت )
تو به سیمای شخص مینگریما در آثار صنع حیرانیم
تو به صورت و وجهه مادی و فنا پذیر هر چیز توجه داری اما ما به قدرت خالق و ظرافت ها در کار او توجه داریم
هر چه گفتیم جز حکایت دوستدر همه عمر از آن پشیمانیم
ما از هرآنچه بجز ذکر دوست در تمام عمر بر زبان راندیم نادم و پشیمانیم
سعدیا بیوجودِ صحبتِ یارهمه عالم به هیچ نستانیم
اگر همه دنیا را داشته باشم اما نتوانم با دوست همنشین باشم هیچ ارزشی ندارد
تَرکِ جانِ عزیز بتوان گفتتَرکِ یارِ عزیز نتوانیم
میتوانیم جان عزیز خود را ترک کنیم، اما هرگز نمیتوانیم از یار عزیز خود دور باشیم.