تناجی
سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۴۸۲

هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی اوبینش ما نیاورد طاقت حسن روی او
باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صباغالیه‌ای بساز از آن طره مشکبوی او
هر کس از او به قدر خویش آرزویی همی‌کنندهمت ما نمی‌کند زو به جز آرزوی او
من به کمند او درم او به مراد خویشتنگر نرود به طبع من من بروم به خوی او
دفع زبان خصم را تا نشوند مطلعدیده به سوی دیگری دارم و دل به سوی او
دامن من به دست او روز قیامت اوفتدعمر به نقد می‌رود در سر گفت و گوی او
سعدی اگر برآیدت پای به سنگ دم مزنروز نخست گفتمت سر نبری ز کوی او