تناجی
سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۴۹۳

سرمست بتی، لطیف، سادهدر دست گرفته جام باده
در مجلس بزم باده‌نوشانبسته کمر و قبا گشاده
افتاده زمین به حضرت اوگردونش به خدمت ایستاده
خورشید و مهش ز خوب‌روییسر بر خطّ بندگی نهاده
خورشید که شاه آسمان استدر عرصهٔ حُسن او پیاده
وه وه که بزرگوار حوری‌ستاز روزن جنت اوفتاده
لعلش چو عقیق گوهرآگینزلفش چو کمند تاب داده
در گلشن بوستان رویشزنگی‌بچگان ز ماه زاده
سعدی نرسد به یار هرگزکاو شرمگن است و یار ساده