تناجی
سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۴۹۹

خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیییا به بُستان به درِ حجرهٔ من بازآیی
گلبُنِ عیشِ من آن روز شکفتن گیردکه تو چون سروِ خرامان به چمن بازآیی
شمع من روز نیامد که شبم بفروزیجان من وقت نیامد که به تن بازآیی
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلقتا تو یک روز چو ساغر به دهن بازآیی
کی به دیدار من، ای مهرگسل! برخیزی؟کی به گفتار من، ای عهدشکن! بازآیی؟
مرغ سیر آمده‌ای از قفس صحبت و مندام زاری بنهم بو که به من بازآیی
من خود آن بخت ندارم که به تو پیوندمنه تو آن لطف نداری که به من بازآیی
سعدی آن دیو نباشد که به افسون برودهیچت افتد که چو مردم به سخن بازآیی