تناجی
سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۵۴۳

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذریآنجا که باد زهره ندارد خبر بری
ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنمپیغام دوستان برسانی بدان پری
آن مشتری خصال گر از ما حکایتیپرسد جواب ده که به جانند مشتری
گو تشنگان بادیه را جان به لب رسیدتو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری
ای ماهروی حاضر غایب که پیش دلیک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
دانی چه می‌رود به سر ما ز دست توتا خود به پای خویش بیایی و بنگری
بازآی کز صبوری و دوری بسوختیمای غایب از نظر که به معنی برابری
یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توستیا مهر خویشتن ز دل ما به در بری
تا خود برون پرده حکایت کجا رسدچون از درون پرده چنین پرده می‌دری
سعدی تو کیستی که دم دوستی زنیدعوی بندگی کن و اقرار چاکری