غزل شمارهٔ ۵۸۱
هوش مصنوعی: در این شعر سعدی، شاعر از غم و انتظار خود برای کسی سخن میگوید که دیگر به یاد او نیست. او احساس تنهایی و بیرحمی میکند و بر این نکته تأکید دارد که حتی کسی به او توجه نمیکند. دل او آزرده و دچار عشق و دلتنگی است و نگران است که آیا کسی در شهر او به یادش خواهد بود. هر جا که نگاه میکند، تنها تصویر معشوق را میبیند و در دام عشق گرفتار است. در نهایت، او ابراز ناامیدی میکند که در آستان وصال معشوق، دستش به او نمیرسد و تنها به خیالاتش پناه برده است.
همیزنم نفس سرد بر امید کسیکه یاد ناورد از من به سالها نفسی
هوش مصنوعی: من به یاد کسی که سالهاست از من خبری ندارد، نفس سردی میزنم و امیدوارم او نیز به یاد من بیفتد.
به چشم رحم به رویم نظر همینکندبه دست جور و جفا گوشمال داده بسی
هوش مصنوعی: چشمانش با رحمت به من نگاه نمیکند و من براثر ستمها و ظلمهایی که دیدهام، به شدت تنبیه شدهام.
دلم ببرد و به جان زینهار میندهدکسی به شهر شما این کند به جای کسی
هوش مصنوعی: دل من را برده و به جانم سوگند میخورد که کسی در شهر شما این کار را به جای کسی دیگر انجام ندهد.
به هر چه در نگرم نقش روی او بینمکه دیده در همه عالم بدین صفت هوسی
هوش مصنوعی: هر چیزی را که نگاه میکنم، تصویر روی او را میبینم، زیرا که چشمانم در تمام دنیا چنین حسی دارند.
به دست عشق چه شیر سیه چه مورچهایبه دام هجر چه باز سفید چه مگسی
هوش مصنوعی: عشق آنقدر قوی است که هیچ موجودی، چه بزرگ و قوی مانند شیر و چه کوچک و ضعیف مانند مورچه، نمیتواند از تأثیر آن در امان باشد. در شرایط جدایی، هیچ فرقی ندارد که ما در چه وضعیتی هستیم، زیرا عشق همه را درگیر میکند و هیچکس به طور کامل از آن مصون نیست.
عجب مدار ز من روی زرد و ناله زارکه کوه کاه شود گر برد جفای خسی
هوش مصنوعی: به حیرت من نیا، از چهره زرد و نالههای آزاردهندهام، زیرا ممکن است کوهها نیز از شدت ظلم و بیرحمی به تلی از خاک تبدیل شوند.
بر آستان وصالت نهاده سر سعدیبر آستین خیالت نبوده دسترسی
هوش مصنوعی: سعدی پیش پای تو زانو زده و سرش را بر آستین خیال تو گذاشته، اما به تو دسترسی ندارد و نمیتواند به تو برسد.