غزل شمارهٔ ۵۸۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و رنجی است که شخصی در دل دارد و احساس میکند کسی به او توجه نمیکند. شاعر به کسانی که انصاف و رحم بر دل سوختگان ندارند، انتقاد میکند و میگوید که برخی از آلام و سوزهای درونی را نمیتوان به سادگی در جهان مادی و دنیایی فراموش کرد. او همچنین به ارزش دوستی و محبت اشاره میکند و میگوید که نمیتوان چیزهای باارزش را به کسانی که به آنها اهمیت نمیدهند، داد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که علی رغم اینکه از درد دلش مینویسد، احساس سوز و گداز آن در قفس زندگیاش همیشه با اوست.
گر درونسوختهای با تو برآرد نفسیچه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
هوش مصنوعی: اگر دلسوختهای باشی و کسی با تو سخن بگوید، چه فرق میکند که در یک مکان شیرین مثل شکرستان باشی یا نه؟
ای که انصافِ دلِ سوختگان میندهیخود چنین روی نبایست نمودن به کسی
تصحیح AI: ای کسی که به دلسوختگان رحم «نمیکنی»، نباید اینگونه به کسی «چهره نشان میدادی».
روزی اندر قدمت افتم و گر سَر برودبه ز من، در سَر این واقعه رفتند بسی
هوش مصنوعی: روزی به قدومت میرسم و اگر کسی جانش را فدای این عشق کند، آن را از من بیشتر میداند و در این ماجرا افراد زیادی جانشان را از دست دادند.
دامن دوست به دنیا نتوان داد از دستحیف باشد که دهی دامنِ گوهر به خسی
هوش مصنوعی: فردی نمیتواند دامن دوستش را به دنیا ببخشد، زیرا بخشیدن آن نادرست و ناپسند است که چیزی با ارزش را به انسانی بیارزش بدهی.
تا به امروز مرا در سخن این سوز نبودکه گرفتار نبودم به کمندِ هوسی
هوش مصنوعی: تا حالا در حرفهای من این احساس سوز و درد وجود نداشت، چون به دام هوس و欲 آنها نیفتاده بودم.
چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخلیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی
هوش مصنوعی: بلبل وقتی درختان را زیبا میسراید، صدایش دلنشین است، اما این آواز هیچ وقت به زیبایی همان صدای آتشینی نیست که در قفس خود دارد.
سعدیا گر ز دل آتش به قلم در نزدیپس چرا دود به سر میرودش هر نفسی؟
هوش مصنوعی: ای سعدی، اگر از دلات آتش به قلم نریزی، پس چرا هر لحظه دودی بر سر تو میآید؟