شمارهٔ ۹۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و جدایی سخن میگوید. او خود را همچون لالهای با بختی سیاه و بدون رهایی میبیند. شبهایش بینور و بیامید است و نگرانیاش از عشق و وفاداری او را در آتش اشک میسوزاند. شاعر میپرسد که چرا علاقهای به آزار یکدیگر دارند، وقتی که جدایی در کار نیست. او همچنین به زاهدان هشدار میدهد که عشق به معشوقان آنها را از پارسایی دور میکند و در نهایت، به تنهایی و بیوفایی در دنیایش اشاره میکند، جایی که تنها دلهای شکستخورده را میبیند.
مرا چو لاله ز بخت سیه رهایی نیستشب مرا به دم صبح آشنایی نیست
هوش مصنوعی: من مانند لالهای هستم که به خاطر سیاهی سرنوشتم نمیتوانم رهایی یابم و در شب، حتی در دم صبح هم آشنایی ندارم.
چو نقش زلف تو بندم چرا نریزم اشککه میرسد شب و در خانه روشنایی نیست
هوش مصنوعی: وقتی که تصویر موهای تو را در ذهنم مجسم میکنم، چرا باید اشک بریزم؟ چون شب فرا میرسد و در خانهام نوری وجود ندارد.
ز من برای چه رنجیده باز بر سر هیچبهانهجوی مرا گر سر جدایی نیست
هوش مصنوعی: چرا از من دلگیر شدهای؟ به خاطر هیچچیز ناراحت نباش. اگر قصد جدایی نداری، این مشکلات بیاهمیتاند.
ز خون دیده مشو دامن مرا زاهدکه قید عشق بتان قید پارسایی نیست
هوش مصنوعی: ای زاهد، دامانت را با خون چشمانم آلوده نکن، زیرا که عشق به بتان نمیگذارد که پارسایی و زهد واقعی وجود داشته باشد.
بقا کمند تو دارد ازآن حسد بردمبر آن اسیر که در طالعش رهایی نیست
هوش مصنوعی: من به خاطر حسادت، آن کسی را که به دام تو افتاده و نمیتواند رهایی یابد، از قید و بند بقا دور کردم.
ره گذار هوس بستهاند بر چمنمگل بهار مرا رنگ بیوفایی نیست
هوش مصنوعی: مسافران سرگرم لذتجویی به باغ من آمدهاند، اما گلهای بهار من هیچ نشانهای از بیوفایی ندارند.
درین دیار ندیدیم جز دل قدسیشکستهای که نیازش به مومیایی نیست
هوش مصنوعی: در این سرزمین جز دلهای پاک و شکستهای ندیدیم که دیگر به هیچ چیز جز عشق و محبت نیاز ندارند.