شمارهٔ ۱۳۴
هوش مصنوعی: در شعر، شاعر به احساسات عمیق خود در مورد عشق و جدایی اشاره میکند. او به آینه نگاه میکند اما از تصویر خود چیزی نمیبیند و دلش از اینکه محبوبش از عشق او خبر ندارد، شاد است. بلبلی که غمگین است، از درد عشق خود فریاد میزند ولی ز باد صبا نیز خبری نیست. شاعر در حیرت است که چگونه دلش به این عشق گرایش دارد در حالی که چشمش از این موضوع بیخبر است. او و یارانش در حالت غم و خمودگی به سر میبرند و ننگ صحبت از احساساتش را بر دوش میکشند. عشق او، حتی از جنون نیز فراتر است و چشم دلش پر از نور محبوب است. در نهایت، شاعر میگوید اگرچه در دل محبوبش فریاد او تأثیری ندارد، اما او همچنان درد عشق را حس میکند.
می دید رویت آینه و دیده برنداشتخشنود شد دلم که ز مهرت خبر نداشت
هوش مصنوعی: وقتی که در آینه چهرهات را میدیدم و نمیتوانستم به آن نگاه کنم، دلم خوشحال شد چون از عشق تو چیزی نمیدانست.
برگ گلی نبرد صبا از چمن برونکز درد، بلبلی ز پیاش ناله برنداشت
هوش مصنوعی: یک شاخه گل از باغچه به دست نسیم بیرون نیامد، زیرا از درد جداییاش، بلبل نتوانست فریاد کند.
در حیرتم که دیده ازو برنداشتمدل را چگونه برد که چشمم خبر نداشت
هوش مصنوعی: من در شگفتم که چگونه نتوانستم چشمانم را از او بردارم، اما دل من به طرز عجیبی تسخیرش کرده است، در حالی که چشمانم خبری از این احساس نداشتند.
در خاک خفتهایم چو گنج و مقیدیممردیم و غم ز دامن ما دست برنداشت
هوش مصنوعی: ما در خاک خوابیدهایم و مانند گنجهای پنهان هستیم؛ اگرچه مردهایم، اما غم همچنان از زندگیمان جدا نمیشود.
دامن ز ننگ صحبت من چید هرکه بودغیر از جنون عشق که از من بتر نداشت
هوش مصنوعی: هر کسی غیر از عشق دیوانه کنندهام، از حرفهایم دوری جسته و از ننگ آن فرار کرده است.
چشم دلم ز نور رخ او لبالب استدر حیرتم ز طور که تاب نظر نداشت
هوش مصنوعی: چشم دل من از زیبایی چهره او پر شده و در حیرت هستم از جذبه او که تاب نگاه کردن به آن را ندارم.
از جور خویش میکُشدم ورنه در دلشهرگز فغان بیاثر من اثر نداشت
هوش مصنوعی: من از ظلم و ستمی که خودم به خودم میکنم در حال نابودیام، وگرنه نالههایم هرگز در دل او تاثیری نداشت.