شمارهٔ ۲۱۲
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حسرت و ناامیدی شاعر است. او به یاد روزهای وصال و لحظات شیرین عشق میافتد، اما اکنون چیزی از آنها باقی نمانده است. شاعر از توبه و وسوسههای آن صحبت میکند و احساس میکند که دیگر شادی و نور در زندگیاش وجود ندارد. باده که نمادی از عشق و سرخوشی است، در زندگیاش جایی ندارد و او فقط حسرت و خاطرهای سوزان را به جا گذاشته است. او به طبیعت و گلها اشاره میکند که دیگر زیبایی و طراوت گذشته را ندارند و دلش پر از درد و اشک است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشقش تمام شده و تنها حسرتی به دلش مانده است.
دگر به وسوسه توبهام دماغ نماندبپار باده که نوری درین چراغ نماند
هوش مصنوعی: دیگر جایی برای توبه و نگرانی ندارم، بیدرنگ باده بنوش که دیگر نوری در این چراغ باقی نمانده است.
بهار ناله ز منقار بلبلی نشکفتز باد تفرقه، گویی گلی به باغ نماند
هوش مصنوعی: بهار نمیتواند با صدای خوش بلبلی شاداب شود، چون بادهای فاصله و جدایی باعث میشوند که گلی در باغ باقی نماند و همه چیز بیرحمانه خشک و بیحالت شود.
گذشت وصل و به جز حسرتی به دل نگذاشتبه یادگارم ازان شعله غیر داغ نماند
هوش مصنوعی: اتصال و ارتباطی که داشتم، جز حسرتی در دل برایم باقی نگذشت. از آن آتش عشق، حتی غیر از داغی احساس نمیکنم.
نه ریخت ساقی وصلش، نه کس لبی تر کردبه حیرتم که چرا باده در ایاغ نماند
هوش مصنوعی: ساقی به من آبی نمیدهد که به من وصل شود، و هیچکس هم زبانی تر نکرد که دلیلی برای این حیرت پیدا کنم که چرا شراب در لیوان نمیماند.
ز تاب آتش دل خون نمانده در دیدهفغان که جام مرا رشحه فراغ نماند
هوش مصنوعی: از شدت سوزش دل، دیگر چیزی در چشمانم نمانده است که بریزد. آه و فریاد میکنم که دیگر جام وجودم از شادی خالی شده است.
چو دل به دامن زلف تو دست زد قدسیچو پیک دیده، سراسیمه در سراغ نماند
هوش مصنوعی: وقتی دل به دامن زلف تو نزدیک شد، مانند موجودی مقدس و با شگفتی، دیگر در سراغ چیز دیگری نماند.