شمارهٔ ۲۱۴
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حسرتها و ناکامیهای شاعر در عشق و طلب وصل معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که هیچکدام از خواستهها و حاجاتش در کعبه، که نماد معنویت و دعاست، برآورده نشده و سرنوشتش به گونهای رقم خورده که هیچگاه از خوبیها و زیباییها نصیبی نبرده است. او در حیرت و شکست دلی به سر میبرد و همچنان اسیر عشق و احساساتش است. شاعر به تکرار ناکامیها و نرسیدن به وصال معشوق اشاره میکند و این حسرتها او را آزار میدهد، در حالی که تنها چیزی که باقی مانده، غم و حسرت جدایی از محبوبش است. این شعر به غم تنهایی و فراق عمیق شاعر از معشوق میپردازد و حالتی از افسردگی و یأس را منتقل میکند.
هرگز مرا به کعبه ز دیر التجا نشدیک حاجتم نماند که آنجا روا نشد
هوش مصنوعی: هرگز از مکان عبادت و دعا در دیرخواست، به کعبه روی برنکردم و هیچ خواستهای از من باقی نمانده که در آنجا برآورده نشده باشد.
بختم فریب جلوه نیکاختری نخوردفرقم زبون سایه بال هما نشد
هوش مصنوعی: بخت من به زیبایی و خوشبختی فریب نخورده و نتوانستهام از سایهی بال یک پرندهی بزرگ دور شوم.
در حیرت از شکستگی شیشه دلمبا آنکه هرگز از کف خوبان رها نشد
هوش مصنوعی: من از شکستن شیشه قلب خود در تعجبم، با این که هیچگاه از دست زیبایان رها نشدهام.
روز وصال نیست جز این حیرتم که چوندر دیدهام نظاره ازین بیش جا نشد؟
هوش مصنوعی: روز وصال، تنها حیرتم این است که چگونه در چشمم مشاهدهات کردم و چیزی بیشتر از این در آنجا جا نمیشود؟
تا عشق، توبه داد دلم را ز ترک خویشیک سجدهام ز طاعت خوبان قضا نشد
هوش مصنوعی: تا زمانی که عشق در دل من آثار خود را گذاشت، نتوانستم به خودم برگردم. حتی یک سجده برای احترام به خوبیها و قضا و قدر هم بر من عملی نشد.
باشد هنوز حسرت تیر تو در دلمبا آنکه یک خدنگ تو از دل خطا نشد
هوش مصنوعی: حسرت عشق تو هنوز در دل من باقی مانده، با اینکه یک تیر از تیرهای تو از دل کسی جز من وارد نشد.
ننشست فتنهای ز حوادث درین دیارکز قامت تو فتنه دیگر بپا نشد
هوش مصنوعی: در این دیار، هیچ فتنهای به اندازه فتنهای که از قامت تو برخاسته است، بر پا نشده و اثرات حوادث گذشته نیز تاثیری بر آن نداشته است.
روزی به شام برد به کوری، چو خفتگانصبحی که چشم مهر به روی تو وا نشد
هوش مصنوعی: روزی در شام، وقتی به خواب رفته بودیم، چشمانمان همچون خوابآلودگان به نور صبح باز نشد و به دلایل مختلف دیدن زیبایی تو برایمان ممکن نشد.
یک بار یافتم ز تو دستور سجدهایچون سایهام ز خاک، دگر تن جدا نشد
هوش مصنوعی: یک بار از تو یاد گرفتم چطور به سجده بروم، مانند سایهام که از خاک جدا نمیشود و دوباره جسمم از تو جدا نخواهد شد.
با آنکه نقد عمر، مرا صرف دوست شدیک روزه دین مدت وصلش ادا نشد
هوش مصنوعی: با وجود اینکه تمام عمرم را صرف دوستیام کردم، اما یک روز هم نتوانستم دین و طلب وصالش را ادا کنم.
هرجا حدیث زلف تو مذکور شد مرابر تن کدام مو که زبان دعا نشد؟
هوش مصنوعی: هر جا که سخن از زلف تو به میان آمد، من نمیدانم بر کدام مویم باید دعا کنم.
ما را همین بس است که بیگانه شد ز غیرقدسی چه غم که یار به ما آشنا نشد
هوش مصنوعی: برای ما همین کافی است که از دیگران بیگانه شدهایم. چه اهمیتی دارد اگر محبوبمان به ما انس نگرفته باشد؟