تناجی
قدسی مشهدی

شمارهٔ ۲۲۸

نوک مژگان چه حیرت گر ز دلها بگذرد؟دل چه باشد تیر عشق از سنگ خارا بگذرد
خنجر ناز تو در دل حسرت دیدار راخون کند، تا بر لبم حرف تمنا بگذرد
چند بر ما طعنه عشق بتان ای شیخ شهرشیخ صنعان را بگو کز عشق ترسا بگذرد
دورباش غمزه را نازم، کزان کو آفتابدیده را بر پشت پا دوزد چو زانجا بگذرد
دیدن قدسی چنین بیمار و ناپرسیدنشاز تو این بد می‌نماید ورنه بر ما بگذرد