تناجی
قدسی مشهدی

شمارهٔ ۲۵۲

مرا هر قطره‌ای کز دیده در دامن فرو ریزدشود چشمی و خون بر حال چشم من فرو ریزد
ز مهر عارض مهتاب سیمایت عجب نبوداگر پیراهن من چون کتان از تن فرو ریزد
به یاد عارضت چون گریه‌ام بر دیده زور آردبه جای آب، مهر و ماه در دامن فرو ریزد
ز تاب عارض خورشیدرویان، مردم چشممبه جای اشک خونین، اخگر از دامن فرو ریزد
بهارست و به طرف بوستان از تاب دل قدسیبرآری گر نفس، برگ گل و سوسن فرو ریزد