شمارهٔ ۲۷۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساس ناامیدی و غربت خود اشاره میکند. میگوید که به بوستان رفته تا دلش آرام گیرد، اما این اتفاق نیفتاده است. به عشقش فکر کرده و امید داشته که دردش برطرف شود، ولی باز هم موفق نشده است. او معتقد است که مشکلاتش فقط در شهر و کوی و نه در کوه و دشت خواهد بود. همچنین از وعدههایی که به آینده داده، ناامید است و عمرش را مثل ردپای ناپیدا در انتظار عشقش میداند، اما همچنان هیچ نشانی از آن نمیبیند.
رفتم به بوستان که دلم وا شود، نشدگفتم که درد عشق مداوا شود، نشد
هوش مصنوعی: به بوستان رفتم تا شاید دلم آرام گیرد، اما نشد. گفتم شاید درد عشق من درمان شود، اما این هم نشد.
سودا به شهر و کوی بود، نی به کوه و دشتمجنون خیال کرد که رسوا شود، نشد
هوش مصنوعی: مجنون به دنبال عشق و دیوانگی خود در شهر و محلهها میگشت، نه در طبیعت و کوه و دشت. او فکر میکرد که با این کار، رسوا خواهد شد، اما اینطور نشد.
امروز غربتم به جزای عمل رساندگفتم مگر که وعده به فردا شود، نشد
هوش مصنوعی: امروز به خاطر اعمالم در تنهایی و غربت به سر میبرم و گفتم شاید فردا وعدهام برآورده شود، اما این اتفاق نیفتاد.
عمری چو نقش پا به سر کوی انتظارچشمم به راه بود که پیدا شود، نشد
هوش مصنوعی: سالها مثل رد پای انسانی در سر راه انتظار، چشم به راه بودم که کسی بیاید و پیدا شود، اما انتظارم بینتیجه ماند.