شمارهٔ ۳۷۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دلتنگی و غم عمیق خود سخن میگوید. او اشاره میکند که مدت زیادی است که در کوی محبوبش افتاده و در بیکسی و سرگردانی به سر میبرد. او از فرصتی که برای گفتوگو و نزدیکی با محبوبش به دست میآید، بهره میبرد و میگوید اگر این فرصت از دست برود، مانند مژهای در خواب از هم جدا میشوند. نسیم عشق و محبت دیگر به سوی او نمیوزد و او احساس میکند در دریایی از غم غرق شده و دیگر هیچ شادابی در زندگیاش باقی نمانده است. در نهایت، احساس بیگانگی و ناشناسی را نیز ابراز میکند و میگوید عمرش را در پی شناختن این بیگانگی گذشته است.
بر سر کوی تو عمری شد که ما افتادهایمدست و پا گم کرده و در دست و پا افتادهایم
هوش مصنوعی: ما سالهاست که در کوچههای تو سرگردان و در بلاتکلیفی هستیم و در تلاشیم راه و چارهای پیدا کنیم.
ذوق صحبت را غنیمت دان، وگرنه چون مژهتا گشایی دیده را، از هم جدا افتادهایم
هوش مصنوعی: از لحظات خوب گفتگو بهرهبرداری کن؛ در غیر این صورت، مانند مژههایی که وقتی چشم را باز میکنی از هم فاصله میگیرند، چنان از هم دور خواهیم شد.
سوی مشتاقان نمیآرد نسیم پیرهنچند روزی شد که از چشم صبا افتادهایم
هوش مصنوعی: نسیمی که برای دلباختگان میآورد، دیگر به ما نمیرسد. مدتی است که از نگاه نسیم صبا دور افتادهایم.
بس که غم خوردیم، در عالم غم دیگر نماندگوییا برقیم و در دشت گیا افتادهایم
هوش مصنوعی: ما به اندازهای در غم فرو رفتهایم که دیگر چیزی از غم در این دنیا باقی نمانده است، گویی که مثل برقی در دشت گیاهان افتادهایم و دیگر نمیتوانیم تحمل کنیم.
شیوه بیگانگی را هم نمیداند که چیستعمرها دنبال آن ناآشنا افتادهایم
هوش مصنوعی: ما عمری است که در پی شناخت بیگانگی و احساس بیگانگی هستیم، اما از خود این حس و مفهوم هم بیخبر هستیم.