مناجات شمارهٔ ۲۳۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از نادانی و ناتوانی خود در درک مقام پروردگار سخن میگوید. او از بیچارگی و سرگردانیاش شکایت کرده و احساس میکند که روز به روز در زیان است. شاعر به تاریکی و ناامیدی خود اشاره میکند و میپرسد: «من کیستم؟» و از آرزوی روزی یاد میکند که تنها خداوند باقی بماند و او ناپدید شود. در نهایت، او جانش را فدای دیدار آن روز میکند.
الهی بقدر تو نادانم، سزای تو را ناتوانم، به بیچارگی خود سر گردانم و روزبروز در زیانم، چون منی چون بود ؟ چنانم و از نگریستن در تاریکی بفغانم که خود هستمان را بر هیچ دانم و چشم بر روزی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست ؟ اگر آن روز به بینم به جان فدای آنم
هوش مصنوعی: خدای من، من چقدر نادانم و نمیتوانم به شایستگی تو پی ببرم. در بیچارگی خود سرگردانم و هر روز بیشتر زیان میبینم. هیچ میدانم که من چگونه هستم؟ در تاریکی مینگرم و فریاد میزنم، چون خود را هیچ میدانم و تنها به روزی امید دارم که تو باشی و من نباشم. من کیستم؟ اگر آن روز را ببینم، جانم را فدای آن خواهم کرد.