شمارهٔ ۳۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دردناک خود نسبت به یک معشوق سخن میگوید. او میگوید که قلبش گم شده و تنها در صورت دلجویی معشوق میتواند آرامش یابد. نسیم (صبا) به او بوی زلف معشوق را میآورد و عقلش را تحت تأثیر قرار میدهد. او به رقابت با دیگران اشاره میکند و میگوید که این رقابت تنها او را بیشتر آزار میدهد. در نهایت، او نگران مرگ ناشی از عشق و جدایی است و میخواهد از این وضعیت رهایی یابد، اما نمیتواند بدون معشوق زنده بماند. در پایان، او به کمال و عمق احساساتش اشاره میکند و میخواهد بیش از این مشکلاتش به او گفته شود.
دلم رفت و گم شد در آن کو مراتوان یافت گر اوست دلجو مرا
هوش مصنوعی: دل من در کوی او گم شده است و حالا دیگر نمیتوانم آن را پیدا کنم، اگر او دلجو باشد و به من توجه کند.
صبا آمد و رفت عقلم به بادز زلف که آورد این بو مرا
هوش مصنوعی: نسیم وزید و عقل از سرم پرید، چون زلف تو این عطر را برایم به ارمغان آورد.
رقیبش بدم گفت و دانست راستدریغا ندانست نیکو مرا
هوش مصنوعی: رقیب من به بدگویی دربارهام پرداخت و حقیقت را فهمید، اما متأسفانه نتوانست خوب بودن من را درک کند.
مرا عاقبت خواهد آن غمزه کشتچنین گر نباشد بکش گو مرا
هوش مصنوعی: در نهایت، آن دلربا به کشتن من ادامه خواهد داد. اگر نمیتوانی من را بکش، حداقل بگو تا آن را تحمل کنم.
میفکن دگر کشتن من به هجرکه بسیار شد منت او مرا
هوش مصنوعی: دیگر مرا به خاطر جدایی نکش، چرا که انتظارش برای من خیلی طولانی شده است.
چو با من نخواهد که بویش رسدچرا زنده دارد به این بو مرا
هوش مصنوعی: اگر او نمیخواهد بویی از خود به من برساند، پس چرا باید مرا به وجود این بو زنده نگه دارد؟
کمین بنده ماست گفتی کمالکم است این قدر بیش ازین گو مرا
هوش مصنوعی: گفتی که کمال من کم است و من در حال انتظار تو هستم، پس چرا بیشتر از این نمیگویی؟